تبليغاتX
فریدون فروغی

Foroghi


فریدون فروغی

متولد نهم بهمن 1329 در تهران محله سلسبيل ، فرزند فتح الله كارمند دخانيات ، ديپلمه علوم طبيعي ، كوچكترين فرزند خانواده و داراي 3 خواهر ، 2 سابقه ازدواج در سالهاي 1351 و 1373 ، بدون فرزند ، فوت 13 مهر 1380 در منزلش در تهران پارس

بله، درک این مطلب که فروغی چرا نتوانست 20 سال مجوز کار بگیرد بسیار سخت است. خواننده اي كه به دليل آزاد فكر كردن توسط ساواك 2 سال ممنوع الصدا ميشود و يدك كش لقب خواننده ملي ايران است. فريدون فروغي بازمانده نسلي است معلق كه تا آخرين لحظه حياتش براي اثبات حقيقت جنگيد، مقابل شاه ايستاد، با وجود داشتن اقامت آمريكا، ايران را ترك نكرد و بيست سال به واقعيت فرصت داد تا خود را نمایان کند، ولي حيف... مرگ حق است ولي حق فريدون فروغي مرگ در تنهاي نبود. فريدون فروغي با عشق بزرگ شد و همين عشق او را مثل شمع آب كرد. شايد اگر مثل سایر هنرمندان زمان خود پس از عدم دريافت مجوز كار ايران را ترك كرده بود حالا زنده بود يا هنگام مرگ وضعيت بهتري داشت.

او موسيقي را با نواختن drums شروع كرد با يافتن استعداد خوانندگي در خود شروع به نواختن گيتار و به تدريج سازهاي ديگر مانند پیانو نمود. روايات حاكي از اينست كه نواختن ساز را بدون استاد آموخته و شعر گفتن را از پدرش به ارث برده بود. از سال 46 با ايجاد گروه هاي كوچك موسيقي با خواندن موزيكهاي غربي بخصوص بلوز وارد عرصه هنر شد (او از مريدان ري چالرز بود).

Foroghi


فریدون فروغی

با انعقاد قرارداد همكاري با یکی از سالن های شيراز برای حدود دو سال از سال 1348 به صورت حرفه اي فعاليت هنری كرد. ترانه هاي آدمك (موزيك فيلم آدمك ساخته خسرو هريتاش) و پروانه من اولين آفريده هاي فارسي او در اين مدت بودند. در اين دوران فروش صفحه هاي فريدون فروغي كه با همكاري هنرمندان وقت بخصوص شهريار قنبري تهيه ميشد به سرعت بالا رفت. اجراي كار تلويزيوني به دعوت فرشيد رمزي در برنامه شش و هشت محبوبيت اين خواننده را دو چندان كرد تا در سال 1353 پس اجراي موسيقي در برنامه تلويزيوني رنگارنگ و توليد اولين كاست به نام نياز حضور خود را در گروه خوانندگان پاپ كشور را تثبيت نمود.

همزماني فريدون فروغي با مرحوم فرهاد براي معروفيت هر دو هنرمند كه داري صداي بم و گرفته اي بودند بسيار مؤثر بود. سال 1354 آلبوم ياران، سال 1356 پس از 2 سال ممنوع الصدايي آلبوم سال قحطي، سال 1357 آلبوم بت شكن و در سال 1358 آخرين آلبوم او بنام فريدون فروغي با آغازي نو (نسخه از كنسرت زنده) به بازار عرضه شد.

آلبوم آخر او كه پس از انقلاب تكثير شد در ميان جوانان طرفداران بسيار پيدا كرد به طوري كه تا بحال نزديك به يك ميليون نسخه آن به طور رسمي و غير رسمي تكثير شده. سال 1359 ترانه ي يار دبستاني من براي فيلم از فرياد تا ترور را اجرا نمود و در سال 1360 پس از اجراي ترانه كوچه ي شهر دلم و انتشار كاست سُل با همكاري كورش يغمايي ممنوعيت كاري خود را آغاز كرد. در سالهاي 1360 و1361 آهنگ 4 قسمتي چرا نه؟ را تنظيم نمود كه هيچوقت منتشر نشد. تا سال 1379 و اجراي ترانه دچار براي فيلم سينمايي دختري بنام تندر.

عمده فعاليت علنی او پس از انقلاب اجراي كنسرت در جزيره كيش كه اتفاقاَ با استقبال خوبي هم موجه شد بود شد. اميد بيست ساله او به دريافت مجوز كار با كار آخرش ترانه دچار قوت گرفت ولي قبل از اكران فيلم به درود حيات گفت.

روي سنگ مزارش این حك شده است :

چون آدمك زنجير بر دست و پايم
از پنجه ي تقدير من كي رهايم
فريدون فروغي 1380-1329
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 23:8 توسط مسعود |

 

تصویر‏های این بخش، به انگیزه‏ی بسیاری و پایین بودن شتاب کارتهای اینترنت در ایران، دارای کیفیت کمی است.

 اما با کلیک بر روی هر یک از تصویرها می‏توان به عکسهایی با کیفیت بسیار بیشتر دست پیدا کرد.

همچنین از آنجا که وزن تصویرهای گفته شده، به سبب کیفیت بالا، زیاد میباشد میتوان روی هر عکس، راست کلیک کرده و سپس گزینهی Save Target As را برگزینید.

                             

 

                             

                            

                                 

                                    

                                    

                                    

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 0:21 توسط مسعود |

برای اسطوره شدن، برای «فریدون فروغی» شدن، تنها نباید صدایش را تقلید کرد. برای چون اویی شدن، تنها باید فریدون فروغی باشی، همین!

ستاره شدن اما کار دشواری نیست،اینهمه ستاره، بی هیچ افتخاری!اما همیشه در آسمان ماندن دشواراست و تازه در این میان برخی آنقدر ستاره می شوند که تنها در ابرهای نخوت می زیند و یادشان می رود زمانی از زمین روییده اند و آنقدر دور می شوند که حتی دیگر عطرشان هم به زمینی ها نمی رسد! اما برخی دیگر نیز ستاره اند، ستاره هایی نزدیک به زمین که به قول نازنینی: «ستاره هرچه نزدیک تر، زیباتر»! فریدون هم از همین ستاره ها بود، ستاره ای که از زمین دور نشد، اما در اوج ماند،اسیرخاک نشد اما زمینی ها را هم از یاد نبرد! فریدون ستاره بودن را خوب می دانست، بزرگ بود و روشن، بی هیچ خط تاریکی بر پیشانی! او می دانست که ستاره بدون فخرفروشی، زیباتر خواهد بود! او را نمی توان به هیچ ستاره ای شبیه دانست، حتی به ستاره های دیروز هم شبیه نبود، چه برسد به بی فروغ های امروز! حتماً ستاره شدن نيز به افسانه ها پيوسته است!!

5 سال است که فریدون را ندیده ایم، 5 سال به اندازه ی 5 قرن! زمانی که بود هم او را نشنيديم، چرا که قرقبانان صدايش را«قدغن» کرده بودند تا دیگر به سکوت نشستگان را سرزنش نکند:

آی آدمای مرده

ترس دلاتونو برده

پس چرا ساکت هستین

سگ دلاتونو خورده

 

دراين ديار چشم و گوش بسته، هنرمندی عزیزتر است که قرقبان را مدح کند و در توصیف  بزرگی اش ترانه بخواند و حنجره ی سازش را گلوگاه دروغ و انشاهای «پیشوا دوستانه» نماید،اما هنرمندی از جنس فريدون، زندانی افكاربسته و دالان های سياه تحجر است و سزایش، خاموشی و فراموشی ست!

 

«ستاره، منو ببخش که امسال با چند روز تاخیر اومدم، آخه قلمم کمی خسته بود، درد داشت و نیاز داشت به هوای تو برای اینکه دوباره بتونه بنویسه! اما وقتی دوباره دیدمت انگار همه ی خستگیهام پرکشید و رفت، دوباره باید می نوشتم، این بار برای تو و فقط و فقط برای تو، دیگه حسادت هیچکی برام مهم نبود!

راستی ستاره خوش به حالت، خوش به حالت که اینهمه آدم دوستت دارن! همه ی اونایی که اومده بودن دیدنت واقعاً عاشقت بودن، آخه دیدنِ تو که مثل هرکسی نیست، راه سختیه، خیلی سخت و دور!

چقدر زیبا شده بودی! باور می کنی اولین بار که دیدمت از اینهمه زیباییت گریه ام گرفت، دیگه کی می تونه اینقدر زیبا باشه؟!

ستاره، چقدر خونه ات قشنگ شده بود، وقتی رسیدم داشتن از نو آبادش می کردن! دلم شور می زنه، می ترسم بازم یه طوفان دیگه بیاد، درِ خونه تو بشکنه! هرشب موقع خواب دعا می کنم که اون چند تا فرشته ی مهربون کنارت باشن، اون وقت دیگه هیچ گردبادی نمی تونه خرابش کنه! 

ستاره، خوش به حالت که تنهایی، اما تنهاییِ خوبی داری! یه ساز خوش صدا داری و یه صدای آبی، پر از آرامش، پر از دریا، ماهی، گوش ماهی، صدف! 

ستاره، خوش به حالت که اگه یه روز نتابی همه دنبالت می گردن، همه سراغتو می گیرن، چه برسه به 5 سال!  تا حالا تو رو اینقدر شفاف ندیده بودم، اینقدر روشن، اینقدر زیبا، به زیبایی معجزه ی یک سیب، حتی آینه هم جرات نمی کنه تو چشمات نگاه کنه!

خوش به حالت که هرسال برات جشن می گیرن ، چقدر گُل، چقدر شمع روشن! همه می یان تا رهاییتو جشن بگیرن!

ستاره، خوش به حالت که "اینهمه"ای و برای "اینهمه" شدنت نیازی به کسی نداری! خودت از همه ی اینا خوش رنگ تری، خودت همه ی حرفها رو می زنی. توی نگاهت یه دنیا معصومیته، یه دنیا پاکی، یه دنیا عشق!

راستی ستاره، هنوزم از اون بالا ما رو می بینی؟ سیاهیامونو چطور؟ نه، دیگه آرزو نکن که برگردی این پایین، همون بالا بمون، نزدیک به زمین! بذار نورت همه ی خاکستری ها رو بی رنگ کنه، بذار دستات همه ی ابرا رو پس بزنه، بذار روشناییت چشماشونو کور کنه، اونقدر بتاب تا همه ی خاکستری های شهر بهت حسادت کنن و هربار که صداتو می شنون، تَرَک بردارن! چیزی نمونده تا بشکنن، باور کن!  

ستاره، ستاره، دلم برای صدات خیلی تنگ شده، یه دلتنگی عجیب که فقط تو حال و هوای تو به سراغم می یاد، می دونی که چی می گم؟! 

اما اینا هرچی رو که از ما بگیرن، رویاهامونو نمی تونن بدزدن، مگه نه؟ 

خوب حالا دیگه بیدار شو، گیتارتو بردار، دلم یکی از همون ترانه های قدیمی رو می خواد، از همه ی ترانه های امروزی بدم می یاد، بوی بیهودگی می دن! برام بخون فریدون، بذار یادم بره که چقدر آدم های اطرافمون تاریکن، آدمک های پوک و توخالی!!!...»

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 23:53 توسط مسعود |

نام: فريدون

نام خانوادگي: فروغي

تاريخ تولد: نهم بهمن ماه هزار و سيصد و بيست و نه (9/11/1329)

محل تولد: تهران

نام پدر: فتح اله

شماره شناسنامه: 1513

_________________________________________________

9بهمن1329=29فوريه1951ميلادي

تولد: محله سلسبيل تهران

1335=1957ميلادي

ورود به سال اول دبستان

1341=1963ميلادي

تحصيل در دبيرستان فخر رازي (خيابان رامسر فعلي)

1343=1965ميلادي

ادامه تحصيل در دبيرستان تخت جمشيد (خيابان حجاب فعلي)

1346=1968ميلادي

خواندن در کافه موزيک‏هاي تهران

1347=1969ميلادي

اخذ مدرک ديپلم طبيعي

1348=1970ميلادي

سفر به شيراز و اجراي برنامه در کازبا

1350=1972

اجراي دو ترانه آدمک و پروانه من براي فيلم آدمک (کارگردان خسرو هريتاش)

1351=1973

ازدواج با گلوريا فتوره چي

دعوت به برنامه تلويزيوني شش و هشت به کارگرداني فرشيد رمزي (اجراي ترانه‏هاي زندون دل و غم تنهائي)

آغاز کار در کاکوله

اجراي ترانه فتنه چکمه پوش براي فيلم فتنه چکمه پوش (کارگردان همايون بهادران)

1352=1974ميلادي

اجراي ترانه نياز براي فيلم زن باکره (کارگردان زکريا هاشمي)

اجراي ترانه تنگنا در فيلمي به همين نام ساخته امير نادري

1353=1975ميلادي

جدائي از خانم فتوره چي

دعوت به برنامه رنگارنگ تلويزيون

1354=1976ميلادي

اجراي ترانه‏هاي هميشه غايب - غوزک پا - سال قحطي و خاک.بخاطر خواندن ترانه سال قحطي دو سال ممنوع الصدا شد

1356=1978ميلادي

اجراي ترانه حباب اشک و مرد غريب

مرگ پدر

انتشار سومين کاست (سال قحطي)

1357=1979ميلادي

اجراي ترانه روسپي و بت شکن

انتشار کاست بت شکن

1358=1980ميلادي

اجراي ترانه‏هاي قريه من - حقه - دوتا چشم سياه داري - طلوع خونين - طاهره - شياد - اجراي کنسرت با نام فريدون فروغي با آغازي نو

1359=1981ميلادي

اجراي ترانه يار دبستاني من براي فيلم از فرياد تا ترور (کارگردانمنصور تهراني)

1360=1982ميلادي

اجراي ترانه کوچه شهر دلم

انتشار کاست سُل

1361=1983ميلادي

ساخت و تنظيم آهنگ سه قسمتي چرا نه؟

1365=1978ميلادي

سفر به دوبي

1373=1995ميلادي

ازدواج با سوسن معادليان

1375=1997ميلادي

جدائي از سوسن معادليان

1377=1999ميلادي

اجراي کنسرت در تالار حافظيه کيش

1378=2000ميلادي

اجراي کنسرت در هتل آنا کيش

1379=2001ميلادي

اجراي ترانه دچار براي فيلم دختري به نام تندر (کارگردان محمدرضا آشتياني)

مهر ماه 1380=2002ميلادي

جمعه 13 مهرماه 1380 فريدون آخرين ترانه اش را مي سرايد

ترانه وداع با زندگي!

_______________________________________________________

روستاي مادريش قرقرک در قصبه اي بنام نراق مي باشد.پدرش فتح اله فروغي مردي صاحب ذوق بود که شعر مي گفت.دستگاه‏ها و رديف‏هاي آوازي را مي شناخت.تنها عشق او داشتن فرزند پسري بود که بتواند سبب ماندگاري نامش شود.نهم بهمن 1329 روزي بود که اين آرزوي فتح اله فروغي محقق شد...

هيچ مشکلي او (فريدون)را از پا مني انداخت.او همچنان شاد و سرزنده و اميدوار به آينده نگاه مي‏کرد.اما رسيدن يک نامه به در خانه آنها مسير زندگيش را سخت متلاتم ساخت.فروغي درباره آن ايام و آن نامه چنين مي نويسد:

چهارده سالم بود.در دبيرستان درس مي خواندمکه عاشق دختري شدم.شايد هيچ کس جز خدا نداند که اين عشق را فارغ از مسائل جنسي مي ديدم.در خانواده اي تربيت شده بودم که اين نوع تفکر را هرگز نياموخته بودند.فقط دوستش داشتم.تصميم گرفته بوديم در آينده ازدواج کنيم.دوستي ما تا هفده سالگي ادامه داشت.در آن سال (سال 46)پدرش به آبادان منتقل شد.تا هجده سالگي نامه نگاري داشتيم و من دلخوش بودم که سر انجام به هم خواهيم رسيد.تا اينکه يک روز آن نامه به خانه ما رسيد.نامه بود.نشته بود: «... تو موزيسين بي آتيه اي هستي.من نمي توانم ارتباطم را با تو ادامه بدهم.مي خواهم با فرد ديگري ازدواج کنم...خداحافظ»

اين نامه زندگي مرا از هم پاشيد.مدام از خود مي پرسيدم چرا؟ دلي هيچ جوابي نمي يافتم.مدتها گذشت يک شب در : Restaurant Dance مشغول نواختن بودم که ديدم او با مرد جواني وارد شدند و پشت ميزي نشستند. طوري نشسته بود که روبروي من قرار داشت.هنوز متوجه من نشده بود.آهنگي را که هميشه براي او مي خواندم زمزمه کردم.ناگهان سرش را بلند کرد.قطرات اشک را که روي گونه‏هايش مي غلطيد مي ديدم. بعد از پايان خواندن سريعا به دفتر رفتم.او هم پشت سر من آمد و گفت قصد دارد با آن مرد جوان ازدواج کند.و اينکه البته به علاقه ساليان دراز ما احترام مي گذارد اما...

او رفت و من ماندم و چند سوال که مدام ذهنم را مي آرزد.شايد مي انديشيد که زندگي با يک موزيسين بي آتيه چه سودي مي تواند داشته باشد؟ديگر تهران برايم قابل تحمل نبود.از خود مي پرسيدم چرا؟مني که در تمام زندگي نخواسته يا نتوانسته بودم معناي بدي را تجربه کنم آيا مستحق چنين رفتاري بودم؟

مدتي بعد سرنوشت بار ديگر را بر سر راهش قرار مي دهد.فريدون در اين مورد مي نويسد:

البته اتفاقي نبود.من ديگر مشهور شده بودم.يک شب که در کاکوله برنامه اجرا مي کردم آمد.خيلي شکسته شده بود.برايم تعريف کرد که با آن مرد جوان ازدواج کرد و چون شوهرش معتاد بود او را هم آلوده کرده است.کمک مي خواست.نمي توانستم به او کمک نکنم. البته کمکي که به او کردم کمک به او نبود. به همان چهارده سالگي پاکي بود که در ذهن من سالم مانده بود.يک بار آمد پنج هزار تومان گرفت. بار ديگر دو هزار تومان خواست.نمي توانستم درد او را ببينم.براي همين کمک کردم.اما يک بار از کشوي ميزم دو هزار تومان برداشت و رفت و ديگر پيدايش نشد.

در سال 56 بار ديگر اتفاقي افتاد که بي ارزش بودن اين دنيا را بيش از پيش برايم ثابت کرد.يک روز مادرزنگ زد و تقاضا کرد که به منزل آنها بروم.از روزي که دو هزار تومان را از کشوي ميزم برداشت و رفت ديگر خبري از او نداشتم.به خانه شان رفتم.ديدم در حادثه اي حنجره اش صدمه ديده و ديگر نمي تواند حرف بزند.من حنجره اي داشتم که او يک روز آتيه اي براي آن متصور نبود و حال خود در حسرت يک حنجره مي سوخت.دردي سخت وجودم را فرا گرفت.کاش مي شد حنجره را هم تقيسم کرد تا او را که همه خاطرات نوجواني ام بود در آن حالت درد و رنج نبينم.

يکي از سوالاتي که هميشه براي بسياري وجود داشت اين بود که چرا فريدون فروغي از دو ازدواج خود فرزندي نداشت؟ همه فاميل و آشنايان مي دانستند که او عاشق بچه است.يک بار در اين باره دوستي از او پرسيده است که فريدون در پاسخ گفته:

اگر بخواهم صاحب فرزندي بشوم.به کوه و بيابان.به يک جاي دور مي روم و يک ماه روزه مي گيرم و تزکيه مي کنم.ارتباطات قلبي را استحکام مي بخشم تا نطفه اي که بايد بوجود بيايد در بستر خوبي شکل پيدا کند.براي زندگي دادن به يک بچه ابتدا بايد خودم را بسازم تا بتوانم او را تربيت کنم.سلول سلول وجود آن بچه بايد خدا را فرياد بزند.

خانم مريم بهرامي مي گويد:

نمي دانم چرا وسواس عجيبي داشت که هميشه ناشناس بماند.يادم مي آيد روزي براي صرف ناهار به رستوران معروفي رفتيم.ارکستري داشت برنامه زنده موسيقي اجرا مي کرد.خواننده که فريدون را شناخته بود چند لحظه بعد از ورود ما برنامه را قطع و اعلام کرد خواننده بزرگي از کشور ما به اينجا تشريف آورده اند که بعدا از ايشان خواهش مي کنيم به ما افتخار بدهند و چند کلمه اي براي ما صحبت کنند.فريدون بلافاصله گارسون را صدا زد نوشته اي به او داد تا به خواننده بدهد.خواننده هم بعد از ديدن يادداشت اعلام کرد:اين هنرمند عزيز ما تقاضا کرده اند که نامشان را نبريم.به افتخار ايشان همگي دست مي زنيم. و اول خود فريدون دست زد تا هيچ کس فکر نکند منظور از خواننده معروف خودش است.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 23:43 توسط مسعود |

فريدون فروغي، چهارمين و آخرين فرزند خانواده ي فروغي در تاريخ 9/11/1329 در تهران متولد شد.
او در زمينه ي موسيقي هنرمند كاملي ست. زيرا علاوه بر خوانندگي، در نواختن گيتار، پيانو و ارگ مهارت خاصي داشته است و به كار آهنگسازي وترانه نيز مي پرداخته است.
او تنها پسرخانواده بودو سه خواهر به نامهاي (پروانه،عفت وفروغ) داشت كه هم اكنون در قيد حيات مي باشند.
فتح الله فروغي ، كارمند اداره ي دخانيات بود، كه در تنهايي خود به سرودن شعر و نواختن تارمي پرداخت و از مالكان بزرگ روستاي نراق ـ مابين قم و كاشان ـ به شمار مي آمد.
فريدون فروغي ،در سال 1335 ودر شش سالگي ،تحصيل را آغاز كرد و عاقبت درسال 1347 مدرك ديپلم علوم طبيعي را گرفت و پس از آن ديگر تحصيل را رها كرد.
فريدون فروغي، موسيقي را بدون داشتن استاد و يا معلم فرا مي گيرد و با توجه به كارهاي راك و مخصوصا (ري چارلز) به تمرين و يادگيري مي پردازد.
درسن 16 سالگي، با همراه ساختن گروهي نوازنده با خود موسيقي را به صورت جدي شروع مي كند و در مكان هاي مختلف به اجراي ترانه ها و آهنگ هاي روز فرنگي و به خصوص موسيقي (بلوزغربي) مي پردازد و تا سن 18 سالگي كار خود را به همين صورت ادامه مي دهد.
درسال 1350، خسرو هريتاش، كارگردان فيلم (آدمك) در تلاش براي پيدا كردن خواننده اي تازه نفس بود كه فريدون فروغي توسط دوستي مشترك به او معرفي مي گردد و با يك بار زمزمه ي ترانه خسرو هريتاش متوجه مي شود كه شخصي را كه به دنبالش بوده ، يافته است و ترانه ي آدمك وپروانه ي من توسط فروغي اجرا مي شود و چندي بعد اين ترانه در صفحات 45 دور ،درصفحه فروشي هاي معروفي چون (آل كوردوبس، پاپ، ديسكو، بتهوون و پارس) عرضه مي گردد، اين دو ترانه گل مي كند و بر سر زبان ها مي افتد.
بعد از گذشت مدتي (فرشيدرمزي) كارگردان برنامه ي شوي تلويزيوني (شش وهشت) با فريدون فروغي قرارداد مي بندد و فروغي درسال 1351 بعداز پنج سال مشابه خواني، آثارري چارلز را كنار گذاشته و كارش را درتهران شروع مي كند و اين همكاري باعث تولد آثاري چون زندون دل و غم تنهايي مي گردد كه ترانه ي زندون دل فروغي را تبديل به هنرمندي صاحب سبك مي كند.
 درسال 1352 فروغي ترانه ي تنگنا را براي فيلم (اميرنادري) اجرا مي كند و در همين سال به اجراي ترانه هايي چون نياز (ترانه يي از شهيارقنبري) و هواي تازه در برنامه ي رنگارنگ مي پردازد.
و در همين سال او كه رفته رفته، هنرمند قابلي گشته بود اقدام به جمع آوري آثار خود مي نمايد و اولين آلبوم خود را با نام نياز به بازار عرضه مي كند.

دومين آلبومش رابانام (ياران) درسال 1354 به بازار عرضه مي كندودرهمين سال به علت اجراي ترانه ي (سال قحطي) از طرف رژيم شاهنشاهي به مدت دو سال ممنوع الصدا مي شود.
درسال 1356 ،پس از اعلام فضاي باز سياسي توسط رژيم، فروغي بعد از دو سال ممنوعيت كاري ،سومين آلبوم خود را با نام (سال قحطي) به بازار عرضه مي كند.
درسال 1357، با وخيم شدن اوضاع سياسي ايران، فروغي اعتراض خود را به اوضاع كشور با انتشار آلبوم (بت شكن) اعلام مي دارد و در همين سال ترانه اي به نام روسپي راجرا مي كند كه هرگز مجوز پخش نمي گيرد.
درسال 1358، بعد از انقلاب، فروغي در ايران مي ماند و كنسرت اجرا مي كند كه ترانه هاي اين كنسرت را در آلبوم (فريدون فروغي درآغازي نو) جاي مي دهد و از دلايل خواندن اين آلبوم به اين نام ترانه هاي ريتميكي مانند حقه و شياد مي باشد.
بعد از انتشار اين كاست، درسال 1359 فروغي ترانه ي بار دبستاني را براي فيلم (ازفريادتاترور) به كارگرداني منصور تهراني اجرا مي كند و بعد از آن ترانه ي كوچه ي شهر دلم.
در سال 1360 چند ترانه ي خود را همراه با چند ترانه از كوروش يغمايي درآلبوم سل جاي مي دهد و در مابين سال هاي 60و61 آهنگ چهار قسمتي (چرانه؟) را مي سازد و اجرا مي كند.
اما رفته رفته مهرسكوت بر لبان اوسنگيني مي كند، پس از آن تنها خاموشي و تنهايي ست كه مي ماند، ايجاد ممنوعيت كاري انگيزه اي براي فعاليت دوباره ي فروغي نمي گذارد. دراين سال ها تنها يار او خلوت و گوشه نشيني ست و علي رغم فشارهايي كه اين سكوت طولاني بر او تحميل مي كند، هرگز تن به ترك وطن نمي دهد.
فروغي با اين شرايط عذاب آور به زندگي ادامه مي دهد و در اسفند سال1372 با خانم سوسن معادليان آشنامي شود و در خرداد 1373 با هم ازدواج مي كنند. ازدواج با سوسن معادليان موجبات تحولي مثبت را دراو فراهم مي آورد و او دوباره فعاليت خود را از سر مي گيرد، شعر مي گويد، آهنگ مي سازد و شروع به تدريس گيتار، ارگ و پيانو مي كند.
در اسفندماه سال 1377 موفق به برگزاري كنسرتي در تالار حافظيه ي كيش مي شود، پس از  4روز برگزاري كنسرت در كيش، به تهران مي آيد و علي رغم درخواست شهرستان هاي ديگر براي برگزاري كنسرت، با اين كار موافقت نمي شود و فروغي درتابستان 78 و پائيز 79 دوباره به كيش بازمي گردد و به اجراي برنامه در هتل آناي كيش مي پردازد
در سال 79 براي تيتراژ پاياني فيلم (دختري به نام تندر) قطعاتي از شاعران معاصررا مي خواند و اميدوار مي شود كه بتواند مجوز كارهايش را بگيرد
و در انتظار اكران فيلم مي ماند.
پس از اينكه از گرفتن مجوز ناميد مي شود. گوشه نشيني را برمي گزيند و در روز جمعه سيزدهم مهرسال 1380 خود را از چنگ اين دنياي بي عشق مي رهاند و به گفته ي شهيار قنبري: فريدون فروغي را فراموشي و خاموشي كشت.
اينك ما مي نويس
ي
م از او، آثارش را در بازار موسيقي مي يابيم و حتي فيلم مستندي از زندگي او و گوشه اي از كنسرتهايش، كتاب او، ولي حالا چرا؟
نوشدارو پس از مرگ سهراب، حالا كه او رفته، ويژه نامه اي براي او، و همه چيز از او حالا كه ديگر او نيست!
او رفت و به گمانم قسمتي از موسيقي را با خود برد، او رفت كه شايد در دنياي ديگر دغدغه ي خواندن و نخواندن، گفتن و نگفتن را نداشته باشد
.

و حالا ما مي دانيم كه خيلي ديرتر از آنچه كه بايد، به او رسيديم و او را در ميان دنياي
ي از تيرگي ها به دست فراموشي سپرديم.
ديگر از افسوس براي رفته ها و گذشته ها براي ما سودي نخواهد داشت.
از چاله هاي پوك افسوس

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 23:42 توسط مسعود |

فريدون فروغي متولد بهمن 1329، كار خود را از اواخر دهه 40 با برنامه تلويزيوني "شش و هشت" آغاز كرد و به دليل جنس صدا و موسيقي نويي كه ارائه ميداد، سريعاً به يك هنرمند پيشرو در عرصه موسيقي روز بدل شد.از آثار او ميتوان آدمك، ظهر تابستان و قوزك پا را نام برد.

فريدون فروغي ،در سال 1335 ودر شش سالگي ،تحصيل را آغازكردوعاقبت درسال 1347 مدرك ديپلم علوم طبيعي را گرفت وپس از آن ديگرتحصيل رارهاكرد. درسن 16 سالگي ،باهمراه ساختن گروهي نوازنده باخودموسيقي را به صورت جدي شروع مي كند ودر مكان هاي مختلف به اجراي ترانه ها وآهنگ هاي روز فرنگي وبه خصوص موسيقي (بلوزغربي) مي پردازدوتاسن 18 سالگي كارخودرا به همين صورت ادامه مي دهد. در همين ايام عشق ودلدادگي اورا گرفتار مي كند،اما در ناباوري كامل ،پس ازمدتي متوجه غيبت عشق خود مي شودوقلب گرفتار او در تب وتاب عشق مي سوزد وفريدون جوان ،مدتي دست از موسيقي مي كشد. درسال 1350،خسروهريتاش ،كارگردان فيلم (آدمك) درتلاش براي پيدا كردن خواننده اي تازه نفس بود كه فريدون فروغي توسط دوستي مشترك به او معرفي مي گردد و بايك بار زمزمه ي ترانه خسروهريتاش متوجه مي شود كه شخصي را كه به دنبالش بوده ، يافته است وترانه ي آدمك وپروانه ي من توسط فروغي اجرا مي شود و چندي بعد اين ترانه در صفحات 45دور ،درصفحه فروشي هاي معروفي چون (آل كوردوبس ، پاپ ،ديسكو،بتهوون وپارس )عرضه مي گردد،اين دوترانه گل مي كندوبرسرزبان ها مي افتد. بعدازگذشت مدتي (فرشيدرمزي) كارگردان برنامه ي شوي تلويزيوني (شش وهشت) بافريدون فروغي قرارداد مي بنددوفروغي درسال 1351 بعداز پنج سال مشابه خواني ،آثارري چارلز را كنارگذاشته وكارش را درتهران شروع مي كندواين همكاري باعث تولد آثاري چون زندون دل وغم تنهايي مي گردد كه ترانه ي زندون دل فروغي را تبديل به هنرمندي صاحب سبك مي كند.

  

او پس از انقلاب چند سالي را در اروپا گذراند اما بعد از مدتي به اميد فعاليت دوباره به ايران بازگشت. با اين حال جز اجراي چند كنسرت معدود در جزيره كيش، اجازه اجراي زنده در شهرهاي ديگر و يا توليد نوار كاست به او داده نشد. آخرين فعاليت رسمي فروغي، اجراي يك ترانه با شعري از نيمايوشيج بر تيتراژ پاياني فيلم "دختري به نام تندر" ساخته حميدرضا آشتياني پور بود كه در نوزدهمين جشنواره فيلم فجر به نمايش درآمد.و در روز جمعه سيزدهم مهرماه ۱۳۸۰ تنها صدايش ماندگار شد. بر روی سنگ مزارش این حك شده است :

چون آدمك زنجير بر دست و پايم

از پنجه ي تقدير من كي رهايم

فريدون فروغي 1380-1329

ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 18:55 توسط مسعود |

آدمک

شاعر: خانم لعبت والا

آهنگساز: تورج شعبان خانی

خواننده:زنده یاد فریدون فروغی

اجرا: سال 1350 برای فیلم « آدمک» به کارگردانی « خسروهریتاش »

 

لازم به ذکر است طبق وصیت نامه خود آقای فروغی

این قسمت از شعر روی قبر او حک شد:

      چون آدمک زنجیر، بر دست و پایم

      از پنجه ی تقدیر، من کی رهایم

 

  آدمک

چون سایه های بی امان

بازیچه ی دست زمان

در این دنیا ماندم چنان

افسرده و حیران

سرگشته و نالان

چون آ دمک زنجیر

بر دست و پایم

از پنجه ی تقدیر

 من کی رهایم

ای که تو، دادی جانم

گو به من تا کی بمانم

آدمی چون آدمک

مخلوقی سرگردان

چون آدمک زنجیر

بر دست و پایم

از پنجه ی تقدیر

من کی رهایم

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 18:52 توسط مسعود |

طلوع خونین

خوش باوران ، زحمت کشان در خوابند

شب به دستان ، بت پرستان بیدار

ای جانبازان ، رزمندگان ، اکنون کجائید ؟

 

انسانی مُرد ، انسانی رفت ، آزادی کو ؟

 سنگ قبر شکسته ی فریدون فروغی

یکی آمد با پتک سیاه پرواز را کشت

ای طلوع خونین از شب ، تو بگریز

صبح خونبار ، در خون من ، با نور آمیز

 

هم خاک من ، هم وطنم ، یک ، دو... بر پا خیز

شب فروریز ، با نور آمیز ، ای هم صدا  !

 سنگ قبر فریدون قبل از شکسته شدن

تو دستات خورشید ، بر لبهات امید

بر دشمن بستیز ، بر دشمن بستیز

 

 من مدت ها شنیده بودم که سنگ قبر فریدون رو شکستند اما عکسی در این مورد نداشتم تا اینکه تصویر سنگ شکسته رو از وبلاگ آونگ خاطره ها پیدا کردم و تو وبلاگ گذاشتم. ممکنه که عکس ها باز نشه به همین خاطر من لینک عکس ها رو پایین گذاشتم تا بتونید اونها رو ببینید.

http://images6.theimagehosting.com/fere8228.544.th.jpg  سنگ قبر قبل از شکسته شدن

http://opmdream.persiangig.com/image/blog/fereidoon_gravebreak.jpg  سنگ قبر شکسته شده

راستی نام کسانی که دست به  چنین کارهایی می زنند را چه می توان گذاشت؟ !

فریدون فروغی همیشه مورد بی مهری بی خردان بود و هست ، از یاد نمی برم زمانی که مجله ی بی محتوای "جوانان "در سالهای دور با تیتر درشت  در صفحه ی پر خواننده اش  نوشت : فریدون فروغی عربده می کشد یا آواز می خواند ؟!...او راه خودش را رفت و آنان که باید ، قدر او را دانستند اما ...

چند ماه پس از فوت فریدون فروغی فیلم مستندی از زندگی وی در خانه ی هنرمندان به نمایش در آمد که مغایر بود با آنچه که بیننده انتظارش را می کشید ! فیلمی بود برای شهرت سازنده ی فیلم نه برای معرفی این عزیز از دست رفته .

 روزی که فریدون فروغی  در گذشت ، ماهنامه ی فیلم نوشت : فریدون دق کرد . براستی او دق کرد و از همه ی این نامردمی هایی که دید وصیت کرد تا او را در نقطه ای دور به خاک بسپارند ، خواهر فریدون فروغی می گفت:

روزی در ملک قدیمی مان  (نزدیک بوئین زهرا )بودم که فریدون هم آمد ، گاه گاهی برای هوا خوری به آنجا می رفتیم و چند روزی می ماندیم ، فریدون آمد و کنار پنجره ایستاد و رو به من کرد و گفت : وقتی که  مْردم من را در همینجا دفن کنید ! به او گفتم این چه حرفی ست می زنی ؟! گفت می خواهم در این گوشه ی خلوت برای همیشه آرام بگیرم . فریدون رفت و بار بعد آمد اینجا و برای همیشه آرام گرفت !

خواهر فریدون فروغی را در این کلیپ می توانید ببینید ( خانمی که موهای بور دارد و رو به آسمان فغان می کند ).

او در سال 1329 محلهٔ  سلسبیل تهران  متولد می‌شود، پدر او - فتح الله - کارمند ادارهٔ دخانیات بود، در تنهایی خود به سرودن شعر و نواختن  تار  می‌پرداخت. او از مالکان بزرگ روستای  نراق  ـ ما بین  قم  و  کاشان ، به شمار می‌آمد. فریدون تنها پسر خانواده بود و سه خواهر به نامهای پروانه، عفت و فروغ داشت که هم اکنون در قید حیات هستند.

فریدون هم مانند بسیاری از مردان بزرگ از زندگی زناشویی خیری ندید ! براستی چرا مردان بزرگ همیشه تنها می مانند؟ درک نمی شوند یا درک بالایشان مانع از آن می شود که مونسی در خورٍ خود داشته باشند؟!

ماهی خسته ی ما را در آن گوشه ی خلوت هم راحت نمی گذارند همانگونه که  ابر مرد " احمد شاملو " را هم !

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 18:47 توسط مسعود |

 در رثای فریدون فروغی

 

هنرمندی زجمع بیدلان رفت

دریغا پر زنان تا بیکران رفت

« فریدون فروغی » آن شب افروز

به سوی آسمان ها نغمه خوان رفت

صدای دلنوازش گشت خاموش

گمانم وقت مردن بی زبان رفت

تکید از قصه آن مام سیه روز

که از پیشش چنین سرو روان رفت

به خود گویند هر دم خواهرانش

برادر از چه رو زود از جهان رفت

صدای ناله های دوستانش

به درگاه خدای بی نشان رفت

بهار سبز و شاداب جوانیش

به دست صرصر باد خزان رفت

یقین دارم « خدیوا » روح پاکش

کبوتر وار تا باغ جنان رفت

کیومرث مهدوی ( خدیو )

 

پنجره ی باز امید بسته شد و شیشه شکست

شکوت شرم آور شب آخر کار خودش رو کرد

حالا داره مرور میشه قوزک پا ، درخت خشک

حالا که سوخت و گر گرفت ریشه های این بخت خشک

 

خدایش رحمتش کند

« فریدون فروغی » ویکتور خارای ایران بود و تاریخ مصرف ندارد.

فریدون ستیزان این را می دانند که از دل تاریخ سیاه ،

فریادش برای همه ی نسل ها خواهد ماند.

همیشه رهایی با جان کندن آغاز می شود و فروغی 20 سال جان کند و با

سفرش رها شد . کاش می دانستیم چند فریدون دیگر درحال جان کندن ،

برای رها شدن پشت دیوار های فراموشی و خاموشی ، سایه شان با تیر نشانه

گرفتنه می شود و سازشان حلقه دارشان می شود …

 

تسلیت به خانواده فروغی

و تسلیت به ملت ایران

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 18:45 توسط مسعود |

اگه تو پیشم نیای دنیا رو غمگین می بینم
پشت این غبار اشک عشقمو ویرون می بینم
می دونم یه روز می آی بازم کنارم می شینی
پرده ی اشک و تو چشام تو فراوون می بینی
یاد اون روزر اول پیشم تو ایوون نشستی
اون عهدی رو که بستی پیمونشو شکستی

اگه تو پیشم نیای
دنیا رو غمگین می بینم

پشت این غبار اشک
عشقمو ویرون می بینم

بی تو ابرای خسته به گلدونا آب نمی دن
یاد گل های تشنه به چشمونم آب نمی دن
دلم تو انتظارت بازم بهونه می گیره
برای دیدن تو ازم نشونه می گیره

اگه توپیشم نیای
دنیا رو غمگین می بینم

پشت این غبار اشک
عشقمو ویرون می بینم

اگه تو پیشم نیای به گلدونا آب نمی دم
توی ایوون خونه هیچ کسو من راه نمی دم
گلهای عشقمونو رو شاخه پرپر ی کنم

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 18:43 توسط مسعود |

چندين سال از سالگرد درگذشت هنرمند و خواننده اي ميگذرد كه با اندك البوم و كاست به اوج شهرت در دنياي پاپ رسيد كسي كه همواره به ملك خويش و تحولات اجتماعي ان عشق ميورزيد و هيچگاه بي تفاوت از كنار ان رد نشد و از اعتراض خواند و از عشق و خواست دوست بدارد و همان شود كه دوست داشته شد و بدرستي كه و اشعارش نمونه اي  از سرنوشت انساني است والا و پر مغز كه  اشعارش براي جامعه ايران معني دار و گويي تكرار همان قصه هميشگي است .


فريدون فروغي ب ۲سيزدهم مهر سالمرگ  فريدون فروغي است . براي او كه در سالهاي بعد از انقلاب در انزوا بود و در سالهاي اخر به اميدي كه براي مردم روزي بخواند سر كرد براي مردمي كه بسيار دوستش داشتند اما مدتها بود از او بي خبر مانده بودند كنسرتش در كيش در نا اميدي هاي زندگي او اميدي بود اما گويي دست به انزوا كشاندن او قدرتي بس عظيم تر داشت اينها را همه ما بعد از مرگ او با سري كتابها و مقالاتي كه در اين سو و ان سو منتشر شد ميدانيم اما بد نيست كه مقداري از برخي موارد به جا مانده سخن برانيم :


به نظر ميرسد نه تنها در موسيقي بلكه در تمامي عرصه هاي ديگر  بيش از انكه سختي در كار هنر يا متخصص باشد انسان بودن براي همه دشوارتر است و باز در همه عرصه هاي اجتماعي كمتر انسان ازاده اي مي يابيد كه براي وطنش حاضر به هزينه دادن باشد و فروغي از همين جنس اين انسانهاست او چنين شخصيت جسوري دارد و در اجراهاي خود در زمان قبل از انقلاب ايران براي بازگو عقايد و اراي خود اين را نشان داده است اينكه از مخالفتش با حكومت استبداد ميخواند  .


 از هنرمند بودن انسان بودن مهمتر است و در انسان بودن ازاديخواه بودن بسيار مهمتر و  ازادي را براي همه خواستن اما دشوارترين راه انساني است چرا كه لغزشي در اين راه كژراهه اي است به سوي مستبد شدن.


فروغي و فرهاد هر دو مظاهر خوانندگان روشنفكر دهه 50 ايرانند اما به راستي چنين مظهري شدن كار ساده ايست ؟ ايا تنها جنس صدا كفايت ميكرد ؟ يا هوشي صد چندان و فكر ازاد انديشي قوي طلب مينمود ؟ آري جنس صدايش كافي نبود كه او را چنين ازاد انديش بار بياورد چيز ديگري ميطبيد كه فروغي چنين هوشياري را درارا يود .


بر خلاف فرهاد فروغي تا پايان عمرش فرصت انتشار البوم و اجراي كنسرت در تهران را نيافت حتي پس از مرگش هم البومي از او منتشر نشد اما جوانترهاي نسل سومي بعد از انقلاب هم او را ميشناسند و در ميان انها فروغي از جايگاه خوبي برخوردار است . به قول دوستي ميگفت حتي  اگر صداي فروغي  براي كسي جالب نباشد سرنوشت او به عنوان يك هنرمند و انسان  در انزوا قرار گرفته براي هر انساندوستي تاثر برانگيز است .


 


فريدون فروغي ب۱


نميدانم چند سال ديگر خواهد گذشت كه نام فروغي در ميان مردم باشد و نامي از او در جايي نبرند اما انروز كه براي فروغي از سوي يك نهاد بزرگرداشت و همايش برپا شود خواهد رسيد .


خيلي ها با فروغي عاشق شدند و عاشق ماندند پاك شدند و پاك ماندند ذهن را به جلو راندند خوشه هاي ستارگان را باور كردند ستاره را ديدند دريا را هم و فروغي رفت كه انها با باور دريا و ستاره بمانند و از او بياموزند كه بر ماندنشان استوار بمانند و ترانه فريدون فروغي ب ۳هايش را در كوه با صداي بلند بخوانند فروغي رفت تا مظهر يك انسان تنهاي هميشه عاشق      باشد  ولذت روياهايش را و تنهايش را با ديگران قسمت كرده باشد او خواست بگويد در پنجه تقديري اسير امده است اما تقدير او بر ان بود كه شمع باشد و روشني بخش جانهايي باشد كه با اشعارش زندگي ميكنند و خواهند كرد جواني بسياري با اشعارش و صدايش گذشت و جواني بسياري نيز خواهد گذشت هنوز جوانهاي قديمي صدايش را در ذهن مرور ميكنند ازادي بي پايان  كلامش را و مسلم بدانيد كه جوانان امروز در سالهاي بعد چنين خواهند كرد انها كه اين روزها صداي ترانه هايش را در كوه بر ميافرازند . هنوز گاهي در ماشينهاي در حال حركت خيابان  صداي فروغي به گوش ميرسد تنها بود و تنها رفت و در قريه اي كه هميشه از ان خوانده بود خفت تا مردي باشد با ارمانهايي از دست رفته از سر تقدير اما  پايبند و استوار به ارمانهايش براي هميشه .


 


روحش شاد و قرين رحمت درگاه  باريتعالي باد

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:48 توسط مسعود |

فريدون فروغي خواننده، نوازنده گيتار- پيانو- ارگ، آهنگساز و شاعر نوپرداز و يكي از بزرگان عرصه موسيقي در ۹ بهمن ۱۳۲۹ خورشيدي برابر با ۲۹ فوريه ۱۹۵۱ ميلادي در تهران چشم به جهان گشود.

پدرش ‌" فتح ا... " كارمند اداره دخانيات بود كه در تنهايي و خلوت خود شعر مي سرود و تار مي نواخت. او از مالكان بزرگ روستاي " نراق " بود كه از اجدادش به وي ارث رسيده بود.

مادرش " فخريه " زني مهربان و خون گرم و خانه دار بود.

فريدون چهارمين و آخرين و تنها پسر خوانواده، بعد از سه خواهر بزرگش

" پروانه " ، " عفت " و " فروغ " بود.

گريه هاي بي امان فريدون كوچك، بعدها ناله هاي جانگدازي مي شود در صداي زخمي و غريبانه اش، در ترانه هاي ماندگاري كه با موسيقي تكان دهنده و كوبنده در متن شعرهاي عميق و تأمل بر انگيز به گوش ميرسد.

فريدون كوچك زندگي پيرامونش را مي بيند و دردهاي ملتش را حس مي كند و ناله هاي انسانهاي رانده شده را... كه بعدها خود سردسته آنها مي شود و به خاطر مي سپارد.

به گفته " پروانه " (خواهر بزرگش) فريدون از همان كودكي، روحي حساس و شكننده داشت و با كوچكترين تلنگري، ساعتها در خلوت و تنهايي خود    مي ناليد.

شش ساله كه مي شود پا به مدرسه مي گذارد و الفباي زندگي و چون و چراهايش را ياد مي گيرد و هر سال با دانسته هاي جديدش بزرگ مي شود.

تابستانها به همراه خانواده براي تفريح و گردش به روستاي " نراق " (ما بين شهرهاي قم و كاشان) مي رود و با طبيعت بيشتر آشنا مي شود. بعد ها        " قرقرك " را همانند نراق مي يابد و با موسيقي ازلي و ابدي آن آشنا        مي شود . اين آشنايي حس موسيقايي، اعمال و رفتار، گفتار و احساس او را بالا مي برد و تحت الشعاع قرار مي دهد، هر روز تشديد مي كند و اين آغاز علاقه شديد او به موسيقي مي شود. تا جايي كه بعدها ترانه " قريه من " را با شعري از خودش در مدح آنجا مي خواند. 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:41 توسط مسعود |

اينم به ياد فريدون فروغي
كه واقعا دوسش دارم

زندگي نامه و آثار و مرگ و وصيت نامش

فريدون فروغي صاحب صداي پر آوازه ي دهه پنجاه ، در ۹ آبان ۱۳۲۹ در تهران به دنيا آمد . اصالت او به روستاي نراق بر ميگردد ، جايي که شديدا به آن تعلق خاطر داشت و بعدها ترانه قريه را براي آن سرود و اجرا کرد : ((روياهاي من قريه ايست قديمي / تو مشتي سايه، اما صميمي...))

از کودکي صدايي وسيع و رسا داشت و علاقه اش به موسيقي ، از همان سالها غير قابل چشم پوشي بود. هر چند که خانواده او با هنر غريبه نبودند ، به عنوان مثال پدرش تار ميزد و شعر ميگفت و صداي گوش نواز خواهر بزرگترش را ((دلکش)) هم ستوده بود.

اواخر دهه ۴۰ فريدون آرام آرام به خواننده ي بلند آوازه کلوپهاي شبانه تهران قديم و ستاره ي سن کافه هاي معروفي چون ((مارکيز)) و ((کاکوله)) بدل شد؛ جايي که محفل هميشگي هنرمنداني چون شهیار قنبری، اسفنديار منفرد زاده ، فرهادمهراد و ديگر فعالان موسيقي ، سينما ، تئاتر و ادبيات به شمار ميرفتند.


جمعه سيزدهم مهرماه ۱۳۸۰ ، روز سياهي که پرده هاي اتاق کوچک فريدون هرگز طلوع صبح را به خلوت او راه نداد ، روزي که مقرر شد ديگر هرگز گيتارش به نوازش انگشتان هيچ دستي به لرز و صدا در نيايد، روزي رسيد که ديگر قوزک پاهايش ياراي رفتن که نه ، تاب ماندن هم نداشت ..........

يکي دو شب بعد از انتشار خبر فوت فريدون شبهاي جمعه تا روز چهلمش بازار ترانه داغ بود و داغ رفتنش بود و سينه هاي سوخته قرار گذاشتند تا روز چهلم هر شب جمعه درهاي خانه فريدون فروغي باز باشد و آنجا ، هوادارن فريدون به ياد او جمع شوند . از دور صداي موسيقي توجه همه رهگذران را جلب ميکند . مقابل خانه اي در بزرگراه رسالت شلوغ است . نزديک تر که ميشوي آواي ترانه اي آشنا به گوش مي خورد :
(( حک شده اسم من و تو / رو تن اين تخته سياه / ترکه ي بيداد و ستم / مونده هنوز رو تن ما....))

اعلاميه اي ميان جمعيت پخش ميشود که روي آن نوشته شده : (( فريدون جاودانه شد)) و عکس فريدون با چشمهايي غم زده بالايش . کم کم به تعداد آدمها افزوده ميشود. ساعت ۸ صداها اوج ميگيرند و دوستداران فريدون با صداي ترانه اي که پخش مي شود همراهي ميکنند :

(( يک نفر مياد که من منتظر ديدنشم / يک نفر مياد که من تشنه ي بوييدنشم))

((فريدون فروغي تبريک ، بالاخره مجوز صدايت را گرفتي))


يکي از خواننده هاي پاپ اين متن را در دفتر يادبود مسجد امير آباد نوشت و قطره اشکي گوشه کاغذ علامت گذاشت.

سکوت وزارت ارشاد خيلي طول کشيده بود و اين بار مردم خسته شدند و مجوز صداي فريدون را صادر کردند.

دلم از خيلي روزا با کسي نيست

تو دلم فرياد و فرياد رسي نيست

فريدون ها يک روز از تنگنا مي گريزند و آوازشان را روي سر دنيا ميپاشند . فريدون ها خاک نمي شوند ، قصه ميشوند ...

و در آخر :

پرنده ها براي خواندن از کسي اجازه نمي گيرند ... منقارشان را که ببندي با بالهايشان آواز مي خوانند ........
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:40 توسط مسعود |

وصيت نامه فريدون فروغي

بگوييد كه بر گورم بنويسند
زندگي را دوست داشت
ولي آن را نشناخت
مهربون بود ولي مهر نورزيد
طبيعت رادوست داشت
ولي از آن لذت نبرد
در آبگير قلبش جنب و جوش بود
ولي كسي بدان راه نيا فت
در زندگي احساس تنهايي مي نمود
ولي هرگز دل به كسي نداد
و خلاصه بنويسيد
زنده بودن را براي زندگي دوست داشت
نه زندگي را براي زنده بودن
زنده ياد فريدون فروغي


ژوليتفريدون فروغي متولد سال۱۳۲۹ در تهران است. نوجواني او همراه با تنش هاي سياسي و اجتماعي دهه پر تلاطم ۴۰ و ۵۰ همراه است.
او ابتدا نوازنده جاز و سپس نوازنده گيتار مي شود.کارش در محافل تقليد خواننده هاي روز به ويژه ري چارلز است.اولين حضور جدي فروغي در هنر معاصر مربوط به سال ۱۳۵۰ وفيلم آدمک ساخته مرحوم خسرو هريتاش است.او در اين فيلم اولين ترانه خود با عنوان آدمک را مي خواند. ويژگي هاي اين ترانه موجب به وجود آمدن خصلت هاي همه کارهاي فروغي است.بلافاصله اولين ترانه هاي او در سطح شهر روي صفحه هاي ۴۵ دور در صفحه فروشي هاي معروفي چون :ال کوردووبس٬ پاپ٬ ديسکو٬ بتهوون٬ و پارس عرضه مي شود.
صدای گرفته و بم فروغی در ميان جنس صدای خوانندگان مطرح آن دوران چون يک نغمه ناجور گل می کند . دو سال پس از آدمک (۱۳۵۲) امير نادری که فيلم اولش «خداحافظ رفيق» با تصنيف معروف جمعه ساخته اسفنديار منفردزاده و با صدای فرهاد عرضه شده بود ٬ به استفاده از صدای فروغی در فيلم جديدش تنگنا راغب می شود که ثمره اش ترانه معروف تنگنا است. اين ترانه با شعر شهيار قنبری و آهنگ اسفنديار منفردزاده به شکل زايدالوصفی گل می کند.
درحالي که فيلم بااستقبال چنداني ازسوي تماشا گران روبه رونمي شودولي صفحه اين ترانه با
تيراژبا لا يي به فروش مي رسد. اين استقبال همگاني باعث روي اوردن تهيه کنندگان موسيقي
بيشتري به توليداثارموسيقيايي باصداي فروغي مي شود.فروغي بين سال هاي ۵۲ تا ۵۶ دراوج سبک کاري خود قرار دارد . به طوري که اغلب ترانه هاي مجموعه۲۸ تايي اثارش رادراين مدت بااهنگسازي تورج نگهباني ٬ اسفنديار منفردزاده و منصور تهران به بازار عرضه می کند .
"یک نفر مياد" و"نياز " معروفترین آثار این دوره فروغی هستند. "نياز" که چند سال بعد توسط رامش نيز بازخوانی شد عاشقانه ترین و در عین حال مشهورترین کار فروغی در نوع خود محسوب می شود .
اين ترانه برای اولین بار در سال 1352 توسط ذکریا هاشمی در فيلم زن باکره عرضه شد ولی شهرت آن از مرزهای این فيلم غير قابل دفاع از کارگردان و بازیگر متفاوتی چون هاشمی فراتر رفت

لحظه ای که پنجره بغض ديوارو شکست
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:40 توسط مسعود |

گرفتار
موسیقی : محمد شمس
شعر : فرهنگ قاسمی

وقتی که ، دستای باد ، قفس مرغ گرفتارو شکست ، شوق پروازو نداشت
وقتی که چلچله ها ، خبر فصل بهارو می دادن ، عشق آوازو نداشت
دیگه آسمون براش ، فرقی با قفس نداشت
واسه پرواز بلند ، تو پرش هوس نداشت
شوق پرواز ، توی ابرا ، سوی جنگلای دور
دیگه رفته از خیال اون پرنده صبور
اما لحظه ای رسید ، لحظه پریدن و رها شدن ، میون بیم و امید
لحظه ای که پنجره ، بغض دیوارو شکست
نقش آسمون صاف ، میون چشاش نشست
مرغ خسته پر کشید و افق روشنو دید
تو هوای تازه دشت ، به ستاره ها رسید
لحظه ای پاک و بزرگ ، دل به دریا زد و رفت
با یه پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت


ترانه ي نماز با صداي فريدون فروغي وشعر شهيار قنبري. نام اصلي اين ترانه يعني نامي كه شاعر

بر آن نهاده بود نماز است ، اما با دخالت ماموران سانسور ،عليرغم ميل شاعر ، نماز به نياز تبديل شد.

اما در اين زمان شاعر تاكيد دارد كه نام اين ترانه ، نماز است.


تن تو ظهر تابستونو به يادم مياره
رنگ چشماي تو بارونو به يادم مياره
وقتي نيستي زندگي فرقي با زندون نداره
قهر تو تلخيه زندونو به يادم مياره


من نمازم تو رو هر روز ديدنه
از لبت دوستت دارم شنيدنه
نفست شعر بلنده بودنه
با تو بودن ، بهترين شعر منه


تو بزرگي مثل اون لحظه كه بارون مي زنه
تو همون خوني كه هر لحظه تو رگ هاي منه
تو مثل خواب گل سرخي، لطيفي مثل خواب
من همونم كه اگه بي تو باشه جون مي كنه


من نمازم تو رو هر روز ديدنه
از لبت دوستت دارم شنيدنه
نفست شعر بلند بودنه
با تو بودن ، بهترين شعر منه


تو مثل وسوسه ي شكار يك شاپركي
تو مثل شوق رها كردن يك بادبادكي
تو هميشه مثل يك قصه پر از حادثه اي
تو مثل شادي خواب كردن يك عروسكي


من نمازم تو رو هر روز ديدنه
از لبت دوستت دارم شنيدنه
نفست شعر بلند بودنه
با تو بودن ، بهترين شعر منه


تو قشنگي مثل شكل هايي كه ابرا مي سازن
گل هاي اطلسي از ديدن تو رنگ مي بازن
اگه مرداي تو قصه بدونن كه اينجايي
براي بردن تو با اسب بالدار مي تازن


من نمازم تو رو هر روز ديدنه
از لبت دوستت دارم شنيدنه
نفست شعر بلند بودنه
با تو بودن ، بهترين شعر منه
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:39 توسط مسعود |

(( تهران ، ۱۳۵۲ ))


ترانه ي : هــمــيــشـه غــايــب ، با شعر شهيار قنبري و صداي فريدون فروغي


يك نفر مياد كه من منتظر ديدنشم
يك نفر مياد كه من تشنه ي بوييدنشم


مثل يك معجزه اسمش تو كتابا اومده
تن اون شعراي عاشقانه گفتن بلده


خاليه سفره مونو پر از شقايق مي كنه
واسه موجاي سياه ، دستا رو قايق مي كنه


مثل يك معجزه اسمش تو كتابا اومده
تن اون شعراي عاشقانه گفتن بلده


هميشه غايب من، زخم هامو مرهم ميذاره
هميشه غايب من، گريه هامو دوست نداره
نكنه يه وقت نياد، صداش به دادم نرسه
آينه ها سياه بشه، كور بشه چشم ستاره


مثل يك معجزه اسمش تو كتابا اومده
تن اون شعراي عاشقانه گفتن بلده


زخم اين حنجره ي خسته ، هميشه غايبه
كليد صندوق در بسته ، هميشه غايبه
نعره ي اسب سپيد قصه ي مادر بزرگ
بهترين شعرهاي سر بسته ، هميشه غايبه


مثل يك معجزه اسمش تو كتابا اومده
تن اون شعرهاي عاشقانه گفتن بلده


شايد اين هميشه غايب تو باشي
تو اگه اومدني نيستي بگو
اگه مارو خواستني نيستي بگو



(( تهران ، ۱۳۵۴ ))



ديگــــــه ايـــــن قوزک پــــا يـــــــــــــاري رفتن نداره
لبـــــاي خشکيــــــدم حرفـــــــي واسه گفتن نداره
* * *
چشــــاي هميشه گريون آخـــــــــه شستن نداره
تن سردم ديگـــــه جايـــــــي برا خفتـــــــــن نداره
* * *
ديگه اين قــــــــوزک پـــا يــــــــــــــــاري رفتن نداره
لبــــاي خشــــکيدم حـرفي واســــــــه گفتن نداره
* * *
مي خـــــوام از دســــت تو از پنجـــره فرياد بکشم
طمع بي تو بــــــودنُ از لــــب ســـــــــردت بچشم
نطــــفۀ باز ديــــدنت را تـــــــوي سينـــــــم بکشم
مثل ســــايه پا به پام من تـــــــو را همـرام نکشم
* * *
ديگــــــه ايـــــن قوزک پـــــا يــــــــــــاري رفتن نداره
لبـــــاي خشکيـــــدم حرفـــــــي واسه گفتن نداره
* * *
بذا من تنـــها باشم مي خـــــوام که تنــــها بمـيرم
برم اون گوشـــه تنـــــــــــــهايي و غــــــريت بگـيرم
من يه عمـــريست که اسيــــرم زيــر زنجير غــمت
دست و پام غرق به خون شد ديگه بسته موندنت
* * *
ديگــــــه ايـــــن قوزک پـــــا يـــــــــــاري رفتن نداره
لبـــــاي خشکيـــــدم حرفــــــي واسه گفتن نداره
  
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:39 توسط مسعود |

پشت اين پنجره ها دل مي گيره
غم و غصه دل و تو مي دوني
وقتي از بخت خودم حرف مي زنم
چشام اشك بارون ميشه تو ميدوني

عمريه غم تو دلم زندونيه
دل من زندون داره تو مي دوني
هر چي بهش مي گم تو آزادي ديگه
ميگه من دوستت دارم تو مي دوني

مي خوام امشب با خدا شكوه كنم
شكوه هاي دلمو تو مي دوني
بگم اي خدا چرا بختم سياه
چرا بخت من سياست تو مي دوني

پنجره بسته مي شه شن مي رسه
چشام آروم نداره تو مي دوني
اگه امشب بگذره فردا ميشه
مگه فردا چي ميشه تو مي دوني




رنج و اعضاب ازمن ، راحت و خواب از تو

خون جگر ازمن ، موي خضاب ازتو

آه شياد

مي*خواي بموني تو

( اما ، شب ،* كه بره مي*دن جزاي تو )2

كار وتلاش ازمن ،*راحت و خواب ازتو

كاسة خون ازمن ، تنگ گلاب ازتو

آه شياد

مي*خواي بموني تو

( اما ، شب ، كه بره مي*دن جزاي تو )2

سوز وگداز از من ، عمر دراز از تو

لطف و صفا ازمن ، رنگ و ريا ازتو

آه شياد

مي*خواي بموني تو

( اما ، شب ، كه بره مي*دن جزاي تو )2


آدمک
فريدون فروغي
شعر : لعبت والا
موسيقِي : تورج شعبانخاني

چون سايه اي بي امان , بازيچه ي دسته زمان
در اين دنيا ماندم چنان
افسرده و حيران , سرگشته و نالان
چون آدمک زنجير , بر دست و پايم
از پنجه ي تقدير , من کي رهايم
اي که تو دادي جانم , گو به من تا کي بمانم
آدمي چون آدمک , مخلوقي سر گردان
چون آدمک زنجير , بر دست و پايم
از پنجه ي تقدير , من کي رهايم
اي که تو دادي جانم , گو به من تا کي بمانم
آدمي چون آدمک , مخلوقي سر گردان
چون آدمک زنجير , بر دست و پايم
از پنجه ي تقدير , من کي رهايم



پروانه ي من
فريدون فروغي
شعر : لعبت والا
موسيقي : تورج شعبانخانِي

خواهم تو شوي , محبوب دلم
چون نرگس مست , ديوانه ي من
رويت رخ من , سويت ره من
هستي چو بهشت , کاشانه ي من
پروانه ي من , پروانه ي من
بي تو چه کنم , مستانه ي من
آواي تو شد , هم نغمه ي من
اي لاله ي من , بردي دل من
پروانه ي من , پروانه ي من
بي تو چه کنم , مستانه ي من
آواي تو شد , هم نغمه ي من
اي لاله ي من , بردي دل من
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:38 توسط مسعود |

شعر : فرهاد شيباني
موسيقي : اسفنديار منفردزاده

دلم از خيلي روزا با کسي نيست , تو دلم فرياد و فرياد رسي نيست
شدم اون هرزه گياهي که گلاش , پرپر دستاي خار و خسي نيست
ديگه دل با کسي نيست , ديگه فرياد رسي نيست
آسمون ابري شده , ديگه خار و خسي نيست
بارون از ابرا سبک تر مي پره , هر کسي سر به سوي خودش داره
مث لاکپشت تو خودم قايم شدم , ديگه هيچکس دلمو نمي بره
ديگه دل با کسي نيست , ديگه فرياد رسي نيست
آسمون ابري شده , ديگه خار و خسي نيست
ماهي از پاشوره بيرون افتاده , شاپرکها پراشون زخمي شده
نکنه تو گله ي بره هامون , گذر گرگ بيابون افتاده
ديگه دل با کسي نيست , ديگه فرياد رسي نيست
آسمون ابري شده , ديگه خار و خسي نيست
دلم از خيلي روزا با کسي نيست , تو دلم فرياد و فرياد رسي نيست
شدم اون هرزه گياهي که گلاش , پرپر دستاي خار و خسي نيست
ديگه دل با کسي نيست , ديگه فرياد رسي نيست
آسمون ابري شده , ديگه خار و خسي نيست

طلوع خونين

شعر : فرهنگ قاسمي
موسيقي : قطعه ي بي کلامي از فيلم جاني گيتار

خوش باوران , زحمتکشان , در خوابند
شب به دستان , شب پرستان , بيدار
اي جانبازان , رزمندگان , اکنون کجاييد؟
انساني مرد , انساني رفت , آزادي کو؟
يکي آمد , با پتک سياه , پرواز را کشت
اي طلوع خونين از شب , تند بگريز
صبح خونبار در خون من , با نور آميز
همخاک من , هموطنم , يک دو بر پاخيز
شب فروريز , با نور آميز , اي همصدا
تو دستات خورشيد , بر لبهات اميد , بر دشمن بستيز



ماهي خسته

شعر و موسيقي : ويلياه خنو

چشاي آبي تو مث يه دريا مي مونه
دل خسته ي منم , مث يه ماهي مي مونه
ماهي خسته ي من , مي خواد تو دريا بمونه
ماهي دوست داره خونش هميشه تو دريا باشه
بوسه بر موج بزنه , کنار ماهي ها باشه
ماهي خسته ي من , بذار تو دريا بمونه
ماهي اگه تنها باشه , خسته و دلگير مي شه
ماهي تو دريا نباشه , اسير ماهي گير مي شه
نکنه يکي بياد , چشمات و از من بگِيره
ماهي دل بميره , دريا توماتم بگيره
ماهي خسته ي من , نذار که تنها بمونه
ماهي اگه تنها باشه , خسته و دلگير مي شه
ماهي تو دريا نباشه , اسير ماهي گير مي شه
نکنه يکي بياد , چشمات و از من بگِيره
ماهي دل بميره , دريا توماتم بگيره
ماهي خسته ي من , نذار که تنها بمونه
ماهي خسته ي من , بذار تو دريا بمونه
ماهي خسته ي من , مي خواد تو دريا بمونه


غم تنهايي

شعر : آرش
موسيقي : ويليام خنو

چرا وقتي که آدم تنها ميشه , غم و غصه اش قد يک دنيا مي شه
ميره يک گوشه ي پنهون مي شينه , اونجا رو مثل يه زندون مي بينه
غم تنهايي اسيرت مي کنه , تا بخواي بجنبي پيرت مي کنه
وقتي که تنها مي شم اشک تو چشام پر مي زنه
غم مياد يواش يواش خونه ي دل در مي زنه
ياد اون شب ها مي افتم زير مهتاب بهار
توي جنگل لب چشمه , مي نشستيم من و يار
غم تنهايي اسيرت مي کنه , تا بخواي بجنبي پيرت مي کنه
مي گن اين دنيا ديگه مثل قديما نمي شه
دل اين آدما زشته , ديگه زيبا نمي شه
اون بالا باد داره زاغ ابرا رو چوب مي زنه
اشک اين ابرا زياده , ولي دريا نمي شه
غم تنهايي اسيرت مي کنه , تا بخواي بجنبي پيرت مي کنه
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:38 توسط مسعود |

 

 

این اواخر کارهای فرهاد را هم خیلی پخش می کنند نمی دانی چرا؟
*مردم آن دوره فرهاد را نمی فهمیدند و حالا خیلی بهتر با آن ارتباط برقرار می کنند .از طرفی ما مرده ها را بیشتر از زنده ها دوست داریم. قسم می خورم که اگر فرهاد زنده بود نه کارهایش از رادیو پخش می شد و نه این که مردم این قدر به فکر خریدن کارهایش بودند. فرهاد اگر صد سال دیگر هم عمر میکرد  و قدرتمندترین کارهای موسیقی را چاپ می کرد با هم مطمئن باشید رادیو و تلویزیون علاقه ای به آن نشان نمی داد .

-خوب این اتفاق که از آن حرف می زنی چرا درباره فریدون نیفتاد؟ یعنی کارهایش به بازار بیاید یا از صدا و سیما پخش شود.
*این دو عزیز هر دو هنرمندان خوبی بودند . اما به اعتقاد من جایگاه فرهاد فاصله زیادی با فریدون دارد . فریدون شاید یک پنجاهم جایگاه هنری فرهاد را
ندارد.!!!!!!!!!!!!!

-چه دلیلی برای این ادعا داری؟
*مسلما هر کسی که تا اندازه ای موسیقی را بشناسد با گوش دادن آثار این دو هنرمند متوجه می شود که در یک سطح قرار ندارند . فرهاد از نظر
تکنیکی بسیار قدرتمندتر است . البته من صاحب نظر نیستم و نظرم را می گویم . اما اگر به عنوان خواننده بخواهم الگویی انتخاب کنم ، فرهاد را انتخاب می کنم . قبل از این که خواننده شوم کارهای فریدون را بیشتر دوست داشتم اما حالا که مدام به هر اثر تکنیکی نگاه می کنم ، کمتر از قبل از کارهای او لذت می برم .

-در فیلم سینمایی گل یخ کاری از فریدون می خوانی ، چه حسی به آن داری؟
*آن کار فریدون را خیلی دوست داشتم و همیشه به آن گوش داده ام . اما بیشتر ترجیح می دادم که آن را به سبک خودم و با حس مخصوص خودم
بخوانم  ، اما کیومرث پوراحمد کارگردان کار قبول نکرد

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:37 توسط مسعود |

تن تو نازک و نرمه، مثه برگ
تن من جون میده پرپربزنه زیر تگرگ

دست باد پر میده برگو تو هوا
اما من موندنیم تا برسه دستای مرگ

نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه

من از تبار پاک آریایی
قشنگ ترین قصیده رهایی

هوای عشق تازه نیست تو رگهام
تن نمیدم به رنگ کهربایی

نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه

واسه رفتن دیگه دیره
تن من اینجا اسیره

خاک اینجا چه عزیزه
عاشق قدیمی پیره

نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:34 توسط مسعود |

این هم آهنگ نماز فریدون فروغی برای دانلود.
البته به دلیل محدودیت سرور در روز فقط 17 نفر قادر به دانلود خواهند بود.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:33 توسط مسعود |

گزارش چلچراغ از مراسم سالگرد فريدون فروغي
روز خاكستري سرد سفر
رسول ترابي
در جمعه‌اي كه گذشت سومين سالگرد «فريدون فروغي» بر مزارش برگزار شد. مراسمي خودجوش كه با حضور بسيار مردم، باشكوه و غافلگير كننده شد.
طبق اعلام و قرار قبلي ميني‌بوس‌هايي در ساعت 30: 9 صبح از ميدان ونك به سمت مزار فريدون فروغي كه در جايي بسيار دور افتاده از تهران است به راه مي‌افتند. البته عده بسياري هم با ماشين‌هاي خودشان آمده و تماميشان پوسترهايي را با عكسي از او به شيشه پشت ماشين‌هايشان چسبانده‌اند. به صورت تك تك افراد كه نگاه مي‌كني، از هر سن و سال آدمي را مي‌بيني از دختر و پسر 15 ساله تا مرد و زن 75 ساله، با چهره‌‌ها، طبقات و فرهنگ‌هاي متفاوت كه تنها نقطه اشتراكشان «فريدون فروغي» است. در تمامي طول راه در ميني‌بوس‌ها آهنگ‌هايي از او در حال پخش شدن است و دوستدارانش با يكديگر مشغول هم‌صدايي، جاي بسيار دوري است. منطقه‌اي بين اشتهارد و بويين زهرا، روستايي به نام «قُرقُرك». به قول پروانه، خواهر فريدون، تنها كساني به اينجا مي‌آيند كه واقعاً عاشق فريدون باشند. بعد از حدود 2 ساعت و نيم، همه به ابتداي مسيري كه به قرقرك مي‌رود مي‌رسند، مسيري خاكي و پر از سنگ و چاله و ناهموار. ماشين‌ها به آرامي مسير را طي مي‌كنند. در همان زمان ماشين‌هايي را مي‌بيني كه در حال برگشت از مراسم هستند، مراسمي كه قرار است از ساعت 2 به بعد به طور رسمي و با برنامه‌هايي خاص شروع شود. بعد از حدود نيم ساعت حركت در آن جاده به «قريه قُرقُرك» مي‌رسيم، قريه‌اي بسيار كوچك جايي كه در تابستان‌ها 5 خانوار و در زمستان‌ها 3 خانوار دارد و متعلق به شوهر پروانه بوده است. از در خانه تا سر خاك بايد حدود 300 متر پياده بروي، از همان دور افراد بسياري را مي‌بيني كه دور هم جمع شده‌اند. ساعت هنوز يك است ولي سر خاك بسيار شلوغ. وقتي كه سر خاك مي‌رسي با منظره‌اي متفاوت روبه‌رو مي‌شوي. روبه‌رو كوه‌هايي تا حدي سرسبز و پشت سر چشمه و آبگيري كوچك به همراه باغي بزرگ. اينجا را فريدون به همين دليل سادگي‌اش دوست داشت، جايي بسيار صميمي و آرام بخش، جايي كه مي‌تواني به وجود درونيت برسي و از دنيا دل بكني و تنها باشي. به همين دليل بود كه وصيت كرد در اينجا خاكش كنند.
دور مزار را خالي كرده‌اند تا افراد به راحتي بتوانند كنارش بروند و خلوت كنند. افراد آشناي زيادي آمده‌اند. فرهنگ قاسمي دوست بسيار قديمي و سراينده 6 ترانه فريدون، شهاب كليددار زاده از دوستان نزديك فريدون و مدير يكي از هتل‌هاي كيش كه فريدون در زمان كنسرت‌هايش در آنجا سكونت داشت. حجت بداغي كسي كه فريدون در آخرين شب زندگي‌اش از او دعوت كرده كه شام را به خانه‌اش بيايد و آخرين كسي كه فريدون را ديده است و او هم آخرين آهنگش «قوزك پا» را برايش خوانده است و گفته ديگر قوزك پايي برام نمونده كه راه برم و ...
مزار فريدون حدود نيم متر بلندتر از زمين است، دورش را حصار كشيده‌اند، دو قبر در كنار هم، يكي قبر شوهر پروانه وديگري قبر فريدون كه بيشتر خودنمايي مي‌كند. سنگ قبري به شكل سمبليك گيتاري كه سيم‌هايش را پاره كرده‌اند و ديگر صدايي ندارد. در بالا هم قسمتي از ترانه آدمك نوشته شده و در پايين سال تولد و وفات. تولد 1329، وفات 1380، يعني فقط 51 سال، زماني كه براي مردن بسيار زود به نظر مي‌رسد ولي تقدير است و گاهي خود آدم‌ها تقدير را زودتر رقم مي‌زنند. هر چند كه فريدون نمرد بلكه با مرگش جاودانه شد و از نو متولد شد. شاخه گل‌هايي سه عددي را به نشانه سومين سالگردش روي سنگ قبرش گذاشته‌اند و بر روي پارچه‌اي سياه سومين سالگرد رهايي او را گرامي داشته‌اند. در اطرافش هم وصيت نامه‌اش با عكس‌هايي بزرگ خودنمايي مي‌كند. در اطراف هم تعدادي از ترانه‌هاي او را نوشته‌اند. فضا، فضاي عجيبي است. هر لحظه جمعيت بيشتر مي‌شوند حتي از مناطق اطراف عده زيادي با موتور آمده‌اند. و زماني هم كه ترانه‌هايش پخش مي‌شوند جمعيتي در حدود 500 نفر در حالي كه دستان هم را گرفته‌اند با صداي بلند با يكديگر هم‌صدايي مي‌كنند.
در حاشيه
- گروهي با تشكيلات كامل آمده‌اند، آهنگ‌هايي لايت را اجرا مي‌كنند. مردم دسته دسته وارد فضا مي‌شوند. تعداد رفته رفته زياد مي‌شود. از همه جا آمده‌اند؛ از مشهد، شيراز، اصفهان، كرج و ... خودشان و پلاكاردهايشان اين را مي‌گويند. انتظار اين همه جمعيت را حتي خانواده‌اش هم ندارند. هنوز يك ساعتي به مراسم مانده، مهمانان و آشنايان نزديك به خانه مي‌روند تا زمان مراسم اصلي برگردند ولي مراسم خود جوش كماكان ادامه دارد.
- در خانه خبر ديگري است. افراد آشناي زيادي هستند. پروانه كه فعلاً تنها خواهر فريدون در ايران است هم آنجاست، مي‌گويد «دو شب است نخوابيده‌ام خيلي، خسته‌ام». داخل خانه بسيار ساده است و ديوارها پر از عكس‌هاي فريدون. پروانه با وجود خستگي‌اش با انرژي زياد از مهمانان پذيرايي مي‌كند.
- فرهنگ قاسمي و شهاب كليددارزاده از خاطراتشان با فريدون مي‌گويند، يكي ترانه‌اي را كه براي او گفته است مي‌خواند. چند نفري گريه مي‌كنند. سوسن معادليان همسر فريدون هم آنجاست.
- ساعت حدود 2 همه با هم از خانه به سمت مزار مي‌روند، برنامه شروع مي‌شود. جمعيت بيشتر شده است. آهنگ‌هاي فريدون از باندهاي بزرگي كه در آنجاست پخش مي‌شود. همه كنار هم مي‌روند رو به روي مزار مي‌ايستند و دست‌ها را با هم قفل مي‌كنند و آماده خواندن همراه آهنگ مي‌شوند. آهنگ اول «آدمك» است، آهنگ دوم «گرفتار» است. زماني كه آهنگ پخش مي‌شود، فرهنگ قاسمي ترانه‌سراي اين آهنگ كه با يكديگر نشسته‌ايم شوكه مي‌شود. از جايش بلند مي‌شود و اطراف را نگاه مي‌كند. ناگهان صداي جمعيت كه شروع به خواندن مي‌كنند او را به طرفشان مي‌كشد. يك به يك دست به صورت تماميشان مي‌كشد و مي‌بوسدشان. بعد به گوشه تنهايي مي‌رود و باز هم گريه مي‌كند.
- بعد از مدتي پروانه مي‌آيد، بسيار احساساتي و هيجان زده است، نمي‌تواند خودش را كنترل كند و مدام گريه مي‌كند، سوسن معادليان كنار سنگ قبر نشسته و وضعيتي شبيه به پروانه دارد. زماني كه پروانه مي‌آيد صداها بالا مي‌گيرد، حال و هواي مراسم با صداي آن همه جمعيت كه واقعاً از ته دل آهنگ‌ها را مي‌خوانند، واقعاً منفجر كننده است.
- گروهي از لاهيجان آمده، گروه «شهريار نصيري» دوست صميمي و از نوازندگان گيتار گروه فريدون در هتل گامبرون بندرعباس است. حدود يك‌سال است كه آهنگ‌هاي او را تمرين كرده‌اند تا امروز بخوانند. كليددارزاده مجري اين مراسم در ابتدا از فريدون و ويژگي‌هاي اخلاقي و خاطراتش با او مي‌گويد. بعد گروه به اجراي برنامه مي‌پردازد و آهنگ‌هاي بسيار زيادي را از فريدون مي‌خواند، حتي «جمعه» فرهاد هم به ياد او و به دليل اين كه فريدون در روز جمعه 13 مهر 1380 فوت كرد خوانده مي‌شود.
- در بين آهنگ‌ها كه به وسيله سه گيتار و كيبورد نواخته مي‌شود، تعدادي از دوستان درباره فريدون صحبت مي‌كنند، شعري درباره فريدون خوانده مي‌شود و از برنامه بسيار بسيار استقبال مي‌شود.
- قسمت آخر برنامه سورپريز خانواده فروغي براي دوستداران فريدون است. دو آهنگ بسيار قديمي از فريدون كه در سال‌هاي 47 و 48 خوانده شده ولي تا به حال پخش نشده. اولين آهنگ‌هايي كه او به فارسي خوانده است ترانه‌هاي «وقت گريه» و «طناب غم» كه هر دو ساخته «محمود قراملكي» آهنگساز آن زمان راديو و تلويزيون ملي ايران است. كه توسط پسرش به خانواده فروغي اهدا شده. ترانه‌هايي از 18 سالگي فريدون با همان سبك و صدا.
- آرش قاسمي وكيل خانواده فروغي ادامه مي‌دهد كه حدود 5 آلبوم از فريدون فروغي آماده پخش داريم كه جزو كارهاي منتشر نشده اوست و حتي تمامي مراحل مثل ميكس و آماده‌سازي كارها و طراحي و چاپ پوسترها و ليبل‌ها را هم انجام داده‌ايم ولي كماكان منتظر مجوز پخش وزارت ارشاد هستيم تا كارها را به دوستدارانش عرضه كنيم.
- در انتهاي برنامه هم «سرود اي ايران» با هم‌صدايي تمامي افراد حاضر اجرا مي‌شود و برنامه تمام مي‌شود و همگي به خانه‌هايشان در اين سو و آن سوي ايران بر مي‌گردند تا فريدون باز هم تنها بماند. تنهايي كه باعث شد بسيار زود از بين ما برود. او كه نمي‌خواست «تمام دل و خاطراتش را در چمداني بگذارد و از اين سرزمين برود.» 
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:32 توسط مسعود |