|
فریدون فروغی بله، درک این مطلب که فروغی چرا نتوانست 20 سال مجوز کار بگیرد بسیار سخت است. خواننده اي كه به دليل آزاد فكر كردن توسط ساواك 2 سال ممنوع الصدا ميشود و يدك كش لقب خواننده ملي ايران است. فريدون فروغي بازمانده نسلي است معلق كه تا آخرين لحظه حياتش براي اثبات حقيقت جنگيد، مقابل شاه ايستاد، با وجود داشتن اقامت آمريكا، ايران را ترك نكرد و بيست سال به واقعيت فرصت داد تا خود را نمایان کند، ولي حيف... مرگ حق است ولي حق فريدون فروغي مرگ در تنهاي نبود. فريدون فروغي با عشق بزرگ شد و همين عشق او را مثل شمع آب كرد. شايد اگر مثل سایر هنرمندان زمان خود پس از عدم دريافت مجوز كار ايران را ترك كرده بود حالا زنده بود يا هنگام مرگ وضعيت بهتري داشت. او موسيقي را با نواختن drums شروع كرد با يافتن استعداد خوانندگي در خود شروع به نواختن گيتار و به تدريج سازهاي ديگر مانند پیانو نمود. روايات حاكي از اينست كه نواختن ساز را بدون استاد آموخته و شعر گفتن را از پدرش به ارث برده بود. از سال 46 با ايجاد گروه هاي كوچك موسيقي با خواندن موزيكهاي غربي بخصوص بلوز وارد عرصه هنر شد (او از مريدان ري چالرز بود).
فریدون فروغی همزماني فريدون فروغي با مرحوم فرهاد براي معروفيت هر دو هنرمند كه داري صداي بم و گرفته اي بودند بسيار مؤثر بود. سال 1354 آلبوم ياران، سال 1356 پس از 2 سال ممنوع الصدايي آلبوم سال قحطي، سال 1357 آلبوم بت شكن و در سال 1358 آخرين آلبوم او بنام فريدون فروغي با آغازي نو (نسخه از كنسرت زنده) به بازار عرضه شد. آلبوم آخر او كه پس از انقلاب تكثير شد در ميان جوانان طرفداران بسيار پيدا كرد به طوري كه تا بحال نزديك به يك ميليون نسخه آن به طور رسمي و غير رسمي تكثير شده. سال 1359 ترانه ي يار دبستاني من براي فيلم از فرياد تا ترور را اجرا نمود و در سال 1360 پس از اجراي ترانه كوچه ي شهر دلم و انتشار كاست سُل با همكاري كورش يغمايي ممنوعيت كاري خود را آغاز كرد. در سالهاي 1360 و1361 آهنگ 4 قسمتي چرا نه؟ را تنظيم نمود كه هيچوقت منتشر نشد. تا سال 1379 و اجراي ترانه دچار براي فيلم سينمايي دختري بنام تندر. عمده فعاليت علنی او پس از انقلاب اجراي كنسرت در جزيره كيش كه اتفاقاَ با استقبال خوبي هم موجه شد بود شد. اميد بيست ساله او به دريافت مجوز كار با كار آخرش ترانه دچار قوت گرفت ولي قبل از اكران فيلم به درود حيات گفت. روي سنگ مزارش این حك شده است : چون آدمك زنجير بر دست و پايم از پنجه ي تقدير من كي رهايم فريدون فروغي 1380-1329 |
تصویرهای این بخش، به انگیزهی بسیاری و پایین بودن شتاب کارتهای اینترنت در ایران، دارای کیفیت کمی است.
اما با کلیک بر روی هر یک از تصویرها میتوان به عکسهایی با کیفیت بسیار بیشتر دست پیدا کرد.
همچنین از آنجا که وزن تصویرهای گفته شده، به سبب کیفیت بالا، زیاد میباشد میتوان روی هر عکس، راست کلیک کرده و سپس گزینهی Save Target As را برگزینید.
برای اسطوره شدن، برای «فریدون فروغی» شدن، تنها نباید صدایش را تقلید کرد. برای چون اویی شدن، تنها باید فریدون فروغی باشی، همین!
ستاره شدن اما کار دشواری نیست،اینهمه ستاره، بی هیچ افتخاری!اما همیشه در آسمان ماندن دشواراست و تازه در این میان برخی آنقدر ستاره می شوند که تنها در ابرهای نخوت می زیند و یادشان می رود زمانی از زمین روییده اند و آنقدر دور می شوند که حتی دیگر عطرشان هم به زمینی ها نمی رسد! اما برخی دیگر نیز ستاره اند، ستاره هایی نزدیک به زمین که به قول نازنینی: «ستاره هرچه نزدیک تر، زیباتر»! فریدون هم از همین ستاره ها بود، ستاره ای که از زمین دور نشد، اما در اوج ماند،اسیرخاک نشد اما زمینی ها را هم از یاد نبرد! فریدون ستاره بودن را خوب می دانست، بزرگ بود و روشن، بی هیچ خط تاریکی بر پیشانی! او می دانست که ستاره بدون فخرفروشی، زیباتر خواهد بود! او را نمی توان به هیچ ستاره ای شبیه دانست، حتی به ستاره های دیروز هم شبیه نبود، چه برسد به بی فروغ های امروز! حتماً ستاره شدن نيز به افسانه ها پيوسته است!!
5 سال است که فریدون را ندیده ایم، 5 سال به اندازه ی 5 قرن! زمانی که بود هم او را نشنيديم، چرا که قرقبانان صدايش را«قدغن» کرده بودند تا دیگر به سکوت نشستگان را سرزنش نکند:
آی آدمای مرده
ترس دلاتونو برده
پس چرا ساکت هستین
سگ دلاتونو خورده
دراين ديار چشم و گوش بسته، هنرمندی عزیزتر است که قرقبان را مدح کند و در توصیف بزرگی اش ترانه بخواند و حنجره ی سازش را گلوگاه دروغ و انشاهای «پیشوا دوستانه» نماید،اما هنرمندی از جنس فريدون، زندانی افكاربسته و دالان های سياه تحجر است و سزایش، خاموشی و فراموشی ست!
«ستاره، منو ببخش که امسال با چند روز تاخیر اومدم، آخه قلمم کمی خسته بود، درد داشت و نیاز داشت به هوای تو برای اینکه دوباره بتونه بنویسه! اما وقتی دوباره دیدمت انگار همه ی خستگیهام پرکشید و رفت، دوباره باید می نوشتم، این بار برای تو و فقط و فقط برای تو، دیگه حسادت هیچکی برام مهم نبود!
راستی ستاره خوش به حالت، خوش به حالت که اینهمه آدم دوستت دارن! همه ی اونایی که اومده بودن دیدنت واقعاً عاشقت بودن، آخه دیدنِ تو که مثل هرکسی نیست، راه سختیه، خیلی سخت و دور!
چقدر زیبا شده بودی! باور می کنی اولین بار که دیدمت از اینهمه زیباییت گریه ام گرفت، دیگه کی می تونه اینقدر زیبا باشه؟!
ستاره، چقدر خونه ات قشنگ شده بود، وقتی رسیدم داشتن از نو آبادش می کردن! دلم شور می زنه، می ترسم بازم یه طوفان دیگه بیاد، درِ خونه تو بشکنه! هرشب موقع خواب دعا می کنم که اون چند تا فرشته ی مهربون کنارت باشن، اون وقت دیگه هیچ گردبادی نمی تونه خرابش کنه!
ستاره، خوش به حالت که تنهایی، اما تنهاییِ خوبی داری! یه ساز خوش صدا داری و یه صدای آبی، پر از آرامش، پر از دریا، ماهی، گوش ماهی، صدف!
ستاره، خوش به حالت که اگه یه روز نتابی همه دنبالت می گردن، همه سراغتو می گیرن، چه برسه به 5 سال! تا حالا تو رو اینقدر شفاف ندیده بودم، اینقدر روشن، اینقدر زیبا، به زیبایی معجزه ی یک سیب، حتی آینه هم جرات نمی کنه تو چشمات نگاه کنه!
خوش به حالت که هرسال برات جشن می گیرن ، چقدر گُل، چقدر شمع روشن! همه می یان تا رهاییتو جشن بگیرن!
ستاره، خوش به حالت که "اینهمه"ای و برای "اینهمه" شدنت نیازی به کسی نداری! خودت از همه ی اینا خوش رنگ تری، خودت همه ی حرفها رو می زنی. توی نگاهت یه دنیا معصومیته، یه دنیا پاکی، یه دنیا عشق!
راستی ستاره، هنوزم از اون بالا ما رو می بینی؟ سیاهیامونو چطور؟ نه، دیگه آرزو نکن که برگردی این پایین، همون بالا بمون، نزدیک به زمین! بذار نورت همه ی خاکستری ها رو بی رنگ کنه، بذار دستات همه ی ابرا رو پس بزنه، بذار روشناییت چشماشونو کور کنه، اونقدر بتاب تا همه ی خاکستری های شهر بهت حسادت کنن و هربار که صداتو می شنون، تَرَک بردارن! چیزی نمونده تا بشکنن، باور کن!
ستاره، ستاره، دلم برای صدات خیلی تنگ شده، یه دلتنگی عجیب که فقط تو حال و هوای تو به سراغم می یاد، می دونی که چی می گم؟!
اما اینا هرچی رو که از ما بگیرن، رویاهامونو نمی تونن بدزدن، مگه نه؟
خوب حالا دیگه بیدار شو، گیتارتو بردار، دلم یکی از همون ترانه های قدیمی رو می خواد، از همه ی ترانه های امروزی بدم می یاد، بوی بیهودگی می دن! برام بخون فریدون، بذار یادم بره که چقدر آدم های اطرافمون تاریکن، آدمک های پوک و توخالی!!!...»
نام خانوادگي: فروغي
تاريخ تولد: نهم بهمن ماه هزار و سيصد و بيست و نه (9/11/1329)
محل تولد: تهران
نام پدر: فتح اله
شماره شناسنامه: 1513
_________________________________________________
9بهمن1329=29فوريه1951ميلادي
تولد: محله سلسبيل تهران
1335=1957ميلادي
ورود به سال اول دبستان
1341=1963ميلادي
تحصيل در دبيرستان فخر رازي (خيابان رامسر فعلي)
1343=1965ميلادي
ادامه تحصيل در دبيرستان تخت جمشيد (خيابان حجاب فعلي)
1346=1968ميلادي
خواندن در کافه موزيکهاي تهران
1347=1969ميلادي
اخذ مدرک ديپلم طبيعي
1348=1970ميلادي
سفر به شيراز و اجراي برنامه در کازبا
1350=1972
اجراي دو ترانه آدمک و پروانه من براي فيلم آدمک (کارگردان خسرو هريتاش)
1351=1973
ازدواج با گلوريا فتوره چي
دعوت به برنامه تلويزيوني شش و هشت به کارگرداني فرشيد رمزي (اجراي ترانههاي زندون دل و غم تنهائي)
آغاز کار در کاکوله
اجراي ترانه فتنه چکمه پوش براي فيلم فتنه چکمه پوش (کارگردان همايون بهادران)
1352=1974ميلادي
اجراي ترانه نياز براي فيلم زن باکره (کارگردان زکريا هاشمي)
اجراي ترانه تنگنا در فيلمي به همين نام ساخته امير نادري
1353=1975ميلادي
جدائي از خانم فتوره چي
دعوت به برنامه رنگارنگ تلويزيون
1354=1976ميلادي
اجراي ترانههاي هميشه غايب - غوزک پا - سال قحطي و خاک.بخاطر خواندن ترانه سال قحطي دو سال ممنوع الصدا شد
1356=1978ميلادي
اجراي ترانه حباب اشک و مرد غريب
مرگ پدر
انتشار سومين کاست (سال قحطي)
1357=1979ميلادي
اجراي ترانه روسپي و بت شکن
انتشار کاست بت شکن
1358=1980ميلادي
اجراي ترانههاي قريه من - حقه - دوتا چشم سياه داري - طلوع خونين - طاهره - شياد - اجراي کنسرت با نام فريدون فروغي با آغازي نو
1359=1981ميلادي
اجراي ترانه يار دبستاني من براي فيلم از فرياد تا ترور (کارگردانمنصور تهراني)
1360=1982ميلادي
اجراي ترانه کوچه شهر دلم
انتشار کاست سُل
1361=1983ميلادي
ساخت و تنظيم آهنگ سه قسمتي چرا نه؟
1365=1978ميلادي
سفر به دوبي
1373=1995ميلادي
ازدواج با سوسن معادليان
1375=1997ميلادي
جدائي از سوسن معادليان
1377=1999ميلادي
اجراي کنسرت در تالار حافظيه کيش
1378=2000ميلادي
اجراي کنسرت در هتل آنا کيش
1379=2001ميلادي
اجراي ترانه دچار براي فيلم دختري به نام تندر (کارگردان محمدرضا آشتياني)
مهر ماه 1380=2002ميلادي
جمعه 13 مهرماه 1380 فريدون آخرين ترانه اش را مي سرايد
ترانه وداع با زندگي!
_______________________________________________________
روستاي مادريش قرقرک در قصبه اي بنام نراق مي باشد.پدرش فتح اله فروغي مردي صاحب ذوق بود که شعر مي گفت.دستگاهها و رديفهاي آوازي را مي شناخت.تنها عشق او داشتن فرزند پسري بود که بتواند سبب ماندگاري نامش شود.نهم بهمن 1329 روزي بود که اين آرزوي فتح اله فروغي محقق شد...
هيچ مشکلي او (فريدون)را از پا مني انداخت.او همچنان شاد و سرزنده و اميدوار به آينده نگاه ميکرد.اما رسيدن يک نامه به در خانه آنها مسير زندگيش را سخت متلاتم ساخت.فروغي درباره آن ايام و آن نامه چنين مي نويسد:
چهارده سالم بود.در دبيرستان درس مي خواندمکه عاشق دختري شدم.شايد هيچ کس جز خدا نداند که اين عشق را فارغ از مسائل جنسي مي ديدم.در خانواده اي تربيت شده بودم که اين نوع تفکر را هرگز نياموخته بودند.فقط دوستش داشتم.تصميم گرفته بوديم در آينده ازدواج کنيم.دوستي ما تا هفده سالگي ادامه داشت.در آن سال (سال 46)پدرش به آبادان منتقل شد.تا هجده سالگي نامه نگاري داشتيم و من دلخوش بودم که سر انجام به هم خواهيم رسيد.تا اينکه يک روز آن نامه به خانه ما رسيد.نامه بود.نشته بود: «... تو موزيسين بي آتيه اي هستي.من نمي توانم ارتباطم را با تو ادامه بدهم.مي خواهم با فرد ديگري ازدواج کنم...خداحافظ»
اين نامه زندگي مرا از هم پاشيد.مدام از خود مي پرسيدم چرا؟ دلي هيچ جوابي نمي يافتم.مدتها گذشت يک شب در : Restaurant Dance مشغول نواختن بودم که ديدم او با مرد جواني وارد شدند و پشت ميزي نشستند. طوري نشسته بود که روبروي من قرار داشت.هنوز متوجه من نشده بود.آهنگي را که هميشه براي او مي خواندم زمزمه کردم.ناگهان سرش را بلند کرد.قطرات اشک را که روي گونههايش مي غلطيد مي ديدم. بعد از پايان خواندن سريعا به دفتر رفتم.او هم پشت سر من آمد و گفت قصد دارد با آن مرد جوان ازدواج کند.و اينکه البته به علاقه ساليان دراز ما احترام مي گذارد اما...
او رفت و من ماندم و چند سوال که مدام ذهنم را مي آرزد.شايد مي انديشيد که زندگي با يک موزيسين بي آتيه چه سودي مي تواند داشته باشد؟ديگر تهران برايم قابل تحمل نبود.از خود مي پرسيدم چرا؟مني که در تمام زندگي نخواسته يا نتوانسته بودم معناي بدي را تجربه کنم آيا مستحق چنين رفتاري بودم؟
مدتي بعد سرنوشت بار ديگر را بر سر راهش قرار مي دهد.فريدون در اين مورد مي نويسد:
البته اتفاقي نبود.من ديگر مشهور شده بودم.يک شب که در کاکوله برنامه اجرا مي کردم آمد.خيلي شکسته شده بود.برايم تعريف کرد که با آن مرد جوان ازدواج کرد و چون شوهرش معتاد بود او را هم آلوده کرده است.کمک مي خواست.نمي توانستم به او کمک نکنم. البته کمکي که به او کردم کمک به او نبود. به همان چهارده سالگي پاکي بود که در ذهن من سالم مانده بود.يک بار آمد پنج هزار تومان گرفت. بار ديگر دو هزار تومان خواست.نمي توانستم درد او را ببينم.براي همين کمک کردم.اما يک بار از کشوي ميزم دو هزار تومان برداشت و رفت و ديگر پيدايش نشد.
در سال 56 بار ديگر اتفاقي افتاد که بي ارزش بودن اين دنيا را بيش از پيش برايم ثابت کرد.يک روز مادرزنگ زد و تقاضا کرد که به منزل آنها بروم.از روزي که دو هزار تومان را از کشوي ميزم برداشت و رفت ديگر خبري از او نداشتم.به خانه شان رفتم.ديدم در حادثه اي حنجره اش صدمه ديده و ديگر نمي تواند حرف بزند.من حنجره اي داشتم که او يک روز آتيه اي براي آن متصور نبود و حال خود در حسرت يک حنجره مي سوخت.دردي سخت وجودم را فرا گرفت.کاش مي شد حنجره را هم تقيسم کرد تا او را که همه خاطرات نوجواني ام بود در آن حالت درد و رنج نبينم.
يکي از سوالاتي که هميشه براي بسياري وجود داشت اين بود که چرا فريدون فروغي از دو ازدواج خود فرزندي نداشت؟ همه فاميل و آشنايان مي دانستند که او عاشق بچه است.يک بار در اين باره دوستي از او پرسيده است که فريدون در پاسخ گفته:
اگر بخواهم صاحب فرزندي بشوم.به کوه و بيابان.به يک جاي دور مي روم و يک ماه روزه مي گيرم و تزکيه مي کنم.ارتباطات قلبي را استحکام مي بخشم تا نطفه اي که بايد بوجود بيايد در بستر خوبي شکل پيدا کند.براي زندگي دادن به يک بچه ابتدا بايد خودم را بسازم تا بتوانم او را تربيت کنم.سلول سلول وجود آن بچه بايد خدا را فرياد بزند.
خانم مريم بهرامي مي گويد:
نمي دانم چرا وسواس عجيبي داشت که هميشه ناشناس بماند.يادم مي آيد روزي براي صرف ناهار به رستوران معروفي رفتيم.ارکستري داشت برنامه زنده موسيقي اجرا مي کرد.خواننده که فريدون را شناخته بود چند لحظه بعد از ورود ما برنامه را قطع و اعلام کرد خواننده بزرگي از کشور ما به اينجا تشريف آورده اند که بعدا از ايشان خواهش مي کنيم به ما افتخار بدهند و چند کلمه اي براي ما صحبت کنند.فريدون بلافاصله گارسون را صدا زد نوشته اي به او داد تا به خواننده بدهد.خواننده هم بعد از ديدن يادداشت اعلام کرد:اين هنرمند عزيز ما تقاضا کرده اند که نامشان را نبريم.به افتخار ايشان همگي دست مي زنيم. و اول خود فريدون دست زد تا هيچ کس فکر نکند منظور از خواننده معروف خودش است.
فريدون فروغي، چهارمين و آخرين فرزند خانواده ي فروغي در تاريخ 9/11/1329 در تهران متولد شد.
او در زمينه ي موسيقي هنرمند كاملي ست. زيرا علاوه بر خوانندگي، در نواختن گيتار، پيانو و ارگ مهارت خاصي داشته است و به كار آهنگسازي وترانه نيز مي پرداخته است.
او تنها پسرخانواده بودو سه خواهر به نامهاي (پروانه،عفت وفروغ) داشت كه هم اكنون در قيد حيات مي باشند.
فتح الله فروغي ، كارمند اداره ي دخانيات بود، كه در تنهايي خود به سرودن شعر و نواختن تارمي پرداخت و از مالكان بزرگ روستاي نراق ـ مابين قم و كاشان ـ به شمار مي آمد.
فريدون فروغي ،در سال 1335 ودر شش سالگي ،تحصيل را آغاز كرد و عاقبت درسال 1347 مدرك ديپلم علوم طبيعي را گرفت و پس از آن ديگر تحصيل را رها كرد.
فريدون فروغي، موسيقي را بدون داشتن استاد و يا معلم فرا مي گيرد و با توجه به كارهاي راك و مخصوصا (ري چارلز) به تمرين و يادگيري مي پردازد.
درسن 16 سالگي، با همراه ساختن گروهي نوازنده با خود موسيقي را به صورت جدي شروع مي كند و در مكان هاي مختلف به اجراي ترانه ها و آهنگ هاي روز فرنگي و به خصوص موسيقي (بلوزغربي) مي پردازد و تا سن 18 سالگي كار خود را به همين صورت ادامه مي دهد.
درسال 1350، خسرو هريتاش، كارگردان فيلم (آدمك) در تلاش براي پيدا كردن خواننده اي تازه نفس بود كه فريدون فروغي توسط دوستي مشترك به او معرفي مي گردد و با يك بار زمزمه ي ترانه خسرو هريتاش متوجه مي شود كه شخصي را كه به دنبالش بوده ، يافته است و ترانه ي آدمك وپروانه ي من توسط فروغي اجرا مي شود و چندي بعد اين ترانه در صفحات 45 دور ،درصفحه فروشي هاي معروفي چون (آل كوردوبس، پاپ، ديسكو، بتهوون و پارس) عرضه مي گردد، اين دو ترانه گل مي كند و بر سر زبان ها مي افتد.
بعد از گذشت مدتي (فرشيدرمزي) كارگردان برنامه ي شوي تلويزيوني (شش وهشت) با فريدون فروغي قرارداد مي بندد و فروغي درسال 1351 بعداز پنج سال مشابه خواني، آثارري چارلز را كنار گذاشته و كارش را درتهران شروع مي كند و اين همكاري باعث تولد آثاري چون زندون دل و غم تنهايي مي گردد كه ترانه ي زندون دل فروغي را تبديل به هنرمندي صاحب سبك مي كند.
درسال 1352 فروغي ترانه ي تنگنا را براي فيلم (اميرنادري) اجرا مي كند و در همين سال به اجراي ترانه هايي چون نياز (ترانه يي از شهيارقنبري) و هواي تازه در برنامه ي رنگارنگ مي پردازد.
و در همين سال او كه رفته رفته، هنرمند قابلي گشته بود اقدام به جمع آوري آثار خود مي نمايد و اولين آلبوم خود را با نام نياز به بازار عرضه مي كند.
دومين آلبومش رابانام (ياران) درسال 1354 به بازار عرضه مي كندودرهمين سال به علت اجراي ترانه ي (سال قحطي) از طرف رژيم شاهنشاهي به مدت دو سال ممنوع الصدا مي شود.
درسال 1356 ،پس از اعلام فضاي باز سياسي توسط رژيم، فروغي بعد از دو سال ممنوعيت كاري ،سومين آلبوم خود را با نام (سال قحطي) به بازار عرضه مي كند.
درسال 1357، با وخيم شدن اوضاع سياسي ايران، فروغي اعتراض خود را به اوضاع كشور با انتشار آلبوم (بت شكن) اعلام مي دارد و در همين سال ترانه اي به نام روسپي راجرا مي كند كه هرگز مجوز پخش نمي گيرد.
درسال 1358، بعد از انقلاب، فروغي در ايران مي ماند و كنسرت اجرا مي كند كه ترانه هاي اين كنسرت را در آلبوم (فريدون فروغي درآغازي نو) جاي مي دهد و از دلايل خواندن اين آلبوم به اين نام ترانه هاي ريتميكي مانند حقه و شياد مي باشد.
بعد از انتشار اين كاست، درسال 1359 فروغي ترانه ي بار دبستاني را براي فيلم (ازفريادتاترور) به كارگرداني منصور تهراني اجرا مي كند و بعد از آن ترانه ي كوچه ي شهر دلم.
در سال 1360 چند ترانه ي خود را همراه با چند ترانه از كوروش يغمايي درآلبوم سل جاي مي دهد و در مابين سال هاي 60و61 آهنگ چهار قسمتي (چرانه؟) را مي سازد و اجرا مي كند.
اما رفته رفته مهرسكوت بر لبان اوسنگيني مي كند، پس از آن تنها خاموشي و تنهايي ست كه مي ماند، ايجاد ممنوعيت كاري انگيزه اي براي فعاليت دوباره ي فروغي نمي گذارد. دراين سال ها تنها يار او خلوت و گوشه نشيني ست و علي رغم فشارهايي كه اين سكوت طولاني بر او تحميل مي كند، هرگز تن به ترك وطن نمي دهد.
فروغي با اين شرايط عذاب آور به زندگي ادامه مي دهد و در اسفند سال1372 با خانم سوسن معادليان آشنامي شود و در خرداد 1373 با هم ازدواج مي كنند. ازدواج با سوسن معادليان موجبات تحولي مثبت را دراو فراهم مي آورد و او دوباره فعاليت خود را از سر مي گيرد، شعر مي گويد، آهنگ مي سازد و شروع به تدريس گيتار، ارگ و پيانو مي كند.
در اسفندماه سال 1377 موفق به برگزاري كنسرتي در تالار حافظيه ي كيش مي شود، پس از 4روز برگزاري كنسرت در كيش، به تهران مي آيد و علي رغم درخواست شهرستان هاي ديگر براي برگزاري كنسرت، با اين كار موافقت نمي شود و فروغي درتابستان 78 و پائيز 79 دوباره به كيش بازمي گردد و به اجراي برنامه در هتل آناي كيش مي پردازد
در سال 79 براي تيتراژ پاياني فيلم (دختري به نام تندر) قطعاتي از شاعران معاصررا مي خواند و اميدوار مي شود كه بتواند مجوز كارهايش را بگيرد
و در انتظار اكران فيلم مي ماند.
پس از اينكه از گرفتن مجوز ناميد مي شود. گوشه نشيني را برمي گزيند و در روز جمعه سيزدهم مهرسال 1380 خود را از چنگ اين دنياي بي عشق مي رهاند و به گفته ي شهيار قنبري: فريدون فروغي را فراموشي و خاموشي كشت.
اينك ما مي نويسيم از او، آثارش را در بازار موسيقي مي يابيم و حتي فيلم مستندي از زندگي او و گوشه اي از كنسرتهايش، كتاب او، ولي حالا چرا؟
نوشدارو پس از مرگ سهراب، حالا كه او رفته، ويژه نامه اي براي او، و همه چيز از او حالا كه ديگر او نيست!
او رفت و به گمانم قسمتي از موسيقي را با خود برد، او رفت كه شايد در دنياي ديگر دغدغه ي خواندن و نخواندن، گفتن و نگفتن را نداشته باشد.
و حالا ما مي دانيم كه خيلي ديرتر از آنچه كه بايد، به او رسيديم و او را در ميان دنيايي از تيرگي ها به دست فراموشي سپرديم.
ديگر از افسوس براي رفته ها و گذشته ها براي ما سودي نخواهد داشت.
از چاله هاي پوك افسوس
|
آدمک
شاعر: خانم لعبت والا
آهنگساز: تورج شعبان خانی
خواننده:زنده یاد فریدون فروغی
اجرا: سال 1350 برای فیلم « آدمک» به کارگردانی « خسروهریتاش »
لازم به ذکر است طبق وصیت نامه خود آقای فروغی
این قسمت از شعر روی قبر او حک شد:
چون آدمک زنجیر، بر دست و پایم
از پنجه ی تقدیر، من کی رهایم
آدمک
چون سایه های بی امان
بازیچه ی دست زمان
در این دنیا ماندم چنان
افسرده و حیران
سرگشته و نالان
چون آ دمک زنجیر
بر دست و پایم
از پنجه ی تقدیر
من کی رهایم
ای که تو، دادی جانم
گو به من تا کی بمانم
آدمی چون آدمک
مخلوقی سرگردان
چون آدمک زنجیر
بر دست و پایم
از پنجه ی تقدیر
من کی رهایم


من مدت ها شنیده بودم که سنگ قبر فریدون رو شکستند اما عکسی در این مورد نداشتم تا اینکه تصویر سنگ شکسته رو از وبلاگ آونگ خاطره ها پیدا کردم و تو وبلاگ گذاشتم. ممکنه که عکس ها باز نشه به همین خاطر من لینک عکس ها رو پایین گذاشتم تا بتونید اونها رو ببینید.
http://images6.theimagehosting.com/fere8228.544.th.jpg سنگ قبر قبل از شکسته شدن
http://opmdream.persiangig.com/image/blog/fereidoon_gravebreak.jpg سنگ قبر شکسته شده
راستی نام کسانی که دست به چنین کارهایی می زنند را چه می توان گذاشت؟ !
فریدون فروغی همیشه مورد بی مهری بی خردان بود و هست ، از یاد نمی برم زمانی که مجله ی بی محتوای "جوانان "در سالهای دور با تیتر درشت در صفحه ی پر خواننده اش نوشت : فریدون فروغی عربده می کشد یا آواز می خواند ؟!...او راه خودش را رفت و آنان که باید ، قدر او را دانستند اما ...
چند ماه پس از فوت فریدون فروغی فیلم مستندی از زندگی وی در خانه ی هنرمندان به نمایش در آمد که مغایر بود با آنچه که بیننده انتظارش را می کشید ! فیلمی بود برای شهرت سازنده ی فیلم نه برای معرفی این عزیز از دست رفته .

روزی که فریدون فروغی در گذشت ، ماهنامه ی فیلم نوشت : فریدون دق کرد . براستی او دق کرد و از همه ی این نامردمی هایی که دید وصیت کرد تا او را در نقطه ای دور به خاک بسپارند ، خواهر فریدون فروغی می گفت:
روزی در ملک قدیمی مان (نزدیک بوئین زهرا )بودم که فریدون هم آمد ، گاه گاهی برای هوا خوری به آنجا می رفتیم و چند روزی می ماندیم ، فریدون آمد و کنار پنجره ایستاد و رو به من کرد و گفت : وقتی که مْردم من را در همینجا دفن کنید ! به او گفتم این چه حرفی ست می زنی ؟! گفت می خواهم در این گوشه ی خلوت برای همیشه آرام بگیرم . فریدون رفت و بار بعد آمد اینجا و برای همیشه آرام گرفت !
خواهر فریدون فروغی را در این کلیپ می توانید ببینید ( خانمی که موهای بور دارد و رو به آسمان فغان می کند ).
او در سال 1329 محلهٔ سلسبیل تهران متولد میشود، پدر او - فتح الله - کارمند ادارهٔ دخانیات بود، در تنهایی خود به سرودن شعر و نواختن تار میپرداخت. او از مالکان بزرگ روستای نراق ـ ما بین قم و کاشان ، به شمار میآمد. فریدون تنها پسر خانواده بود و سه خواهر به نامهای پروانه، عفت و فروغ داشت که هم اکنون در قید حیات هستند.
فریدون هم مانند بسیاری از مردان بزرگ از زندگی زناشویی خیری ندید ! براستی چرا مردان بزرگ همیشه تنها می مانند؟ درک نمی شوند یا درک بالایشان مانع از آن می شود که مونسی در خورٍ خود داشته باشند؟!
ماهی خسته ی ما را در آن گوشه ی خلوت هم راحت نمی گذارند همانگونه که ابر مرد " احمد شاملو " را هم !
اگه تو پیشم نیای دنیا رو غمگین می بینم
پشت این غبار اشک عشقمو ویرون می بینم
می دونم یه روز می آی بازم کنارم می شینی
پرده ی اشک و تو چشام تو فراوون می بینی
یاد اون روزر اول پیشم تو ایوون نشستی
اون عهدی رو که بستی پیمونشو شکستی
اگه تو پیشم نیای
دنیا رو غمگین می بینم
پشت این غبار اشک
عشقمو ویرون می بینم
بی تو ابرای خسته به گلدونا آب نمی دن
یاد گل های تشنه به چشمونم آب نمی دن
دلم تو انتظارت بازم بهونه می گیره
برای دیدن تو ازم نشونه می گیره
اگه توپیشم نیای
دنیا رو غمگین می بینم
پشت این غبار اشک
عشقمو ویرون می بینم
اگه تو پیشم نیای به گلدونا آب نمی دم
توی ایوون خونه هیچ کسو من راه نمی دم
گلهای عشقمونو رو شاخه پرپر ی کنم
سيزدهم مهر سالمرگ فريدون فروغي است . براي او كه در سالهاي بعد از انقلاب در انزوا بود و در سالهاي اخر به اميدي كه براي مردم روزي بخواند سر كرد براي مردمي كه بسيار دوستش داشتند اما مدتها بود از او بي خبر مانده بودند كنسرتش در كيش در نا اميدي هاي زندگي او اميدي بود اما گويي دست به انزوا كشاندن او قدرتي بس عظيم تر داشت اينها را همه ما بعد از مرگ او با سري كتابها و مقالاتي كه در اين سو و ان سو منتشر شد ميدانيم اما بد نيست كه مقداري از برخي موارد به جا مانده سخن برانيم :
به نظر ميرسد نه تنها در موسيقي بلكه در تمامي عرصه هاي ديگر بيش از انكه سختي در كار هنر يا متخصص باشد انسان بودن براي همه دشوارتر است و باز در همه عرصه هاي اجتماعي كمتر انسان ازاده اي مي يابيد كه براي وطنش حاضر به هزينه دادن باشد و فروغي از همين جنس اين انسانهاست او چنين شخصيت جسوري دارد و در اجراهاي خود در زمان قبل از انقلاب ايران براي بازگو عقايد و اراي خود اين را نشان داده است اينكه از مخالفتش با حكومت استبداد ميخواند .
از هنرمند بودن انسان بودن مهمتر است و در انسان بودن ازاديخواه بودن بسيار مهمتر و ازادي را براي همه خواستن اما دشوارترين راه انساني است چرا كه لغزشي در اين راه كژراهه اي است به سوي مستبد شدن.
فروغي و فرهاد هر دو مظاهر خوانندگان روشنفكر دهه 50 ايرانند اما به راستي چنين مظهري شدن كار ساده ايست ؟ ايا تنها جنس صدا كفايت ميكرد ؟ يا هوشي صد چندان و فكر ازاد انديشي قوي طلب مينمود ؟ آري جنس صدايش كافي نبود كه او را چنين ازاد انديش بار بياورد چيز ديگري ميطبيد كه فروغي چنين هوشياري را درارا يود .
بر خلاف فرهاد فروغي تا پايان عمرش فرصت انتشار البوم و اجراي كنسرت در تهران را نيافت حتي پس از مرگش هم البومي از او منتشر نشد اما جوانترهاي نسل سومي بعد از انقلاب هم او را ميشناسند و در ميان انها فروغي از جايگاه خوبي برخوردار است . به قول دوستي ميگفت حتي اگر صداي فروغي براي كسي جالب نباشد سرنوشت او به عنوان يك هنرمند و انسان در انزوا قرار گرفته براي هر انساندوستي تاثر برانگيز است .

نميدانم چند سال ديگر خواهد گذشت كه نام فروغي در ميان مردم باشد و نامي از او در جايي نبرند اما انروز كه براي فروغي از سوي يك نهاد بزرگرداشت و همايش برپا شود خواهد رسيد .
خيلي ها با فروغي عاشق شدند و عاشق ماندند پاك شدند و پاك ماندند ذهن را به جلو راندند خوشه هاي ستارگان را باور كردند ستاره را ديدند دريا را هم و فروغي رفت كه انها با باور دريا و ستاره بمانند و از او بياموزند كه بر ماندنشان استوار بمانند و ترانه
هايش را در كوه با صداي بلند بخوانند فروغي رفت تا مظهر يك انسان تنهاي هميشه عاشق باشد ولذت روياهايش را و تنهايش را با ديگران قسمت كرده باشد او خواست بگويد در پنجه تقديري اسير امده است اما تقدير او بر ان بود كه شمع باشد و روشني بخش جانهايي باشد كه با اشعارش زندگي ميكنند و خواهند كرد جواني بسياري با اشعارش و صدايش گذشت و جواني بسياري نيز خواهد گذشت هنوز جوانهاي قديمي صدايش را در ذهن مرور ميكنند ازادي بي پايان كلامش را و مسلم بدانيد كه جوانان امروز در سالهاي بعد چنين خواهند كرد انها كه اين روزها صداي ترانه هايش را در كوه بر ميافرازند . هنوز گاهي در ماشينهاي در حال حركت خيابان صداي فروغي به گوش ميرسد تنها بود و تنها رفت و در قريه اي كه هميشه از ان خوانده بود خفت تا مردي باشد با ارمانهايي از دست رفته از سر تقدير اما پايبند و استوار به ارمانهايش براي هميشه .
روحش شاد و قرين رحمت درگاه باريتعالي باد
پدرش " فتح ا... " كارمند اداره دخانيات بود كه در تنهايي و خلوت خود شعر مي سرود و تار مي نواخت. او از مالكان بزرگ روستاي " نراق " بود كه از اجدادش به وي ارث رسيده بود.
مادرش " فخريه " زني مهربان و خون گرم و خانه دار بود.
فريدون چهارمين و آخرين و تنها پسر خوانواده، بعد از سه خواهر بزرگش
" پروانه " ، " عفت " و " فروغ " بود.
گريه هاي بي امان فريدون كوچك، بعدها ناله هاي جانگدازي مي شود در صداي زخمي و غريبانه اش، در ترانه هاي ماندگاري كه با موسيقي تكان دهنده و كوبنده در متن شعرهاي عميق و تأمل بر انگيز به گوش ميرسد.
فريدون كوچك زندگي پيرامونش را مي بيند و دردهاي ملتش را حس مي كند و ناله هاي انسانهاي رانده شده را... كه بعدها خود سردسته آنها مي شود و به خاطر مي سپارد.
به گفته " پروانه " (خواهر بزرگش) فريدون از همان كودكي، روحي حساس و شكننده داشت و با كوچكترين تلنگري، ساعتها در خلوت و تنهايي خود مي ناليد.
شش ساله كه مي شود پا به مدرسه مي گذارد و الفباي زندگي و چون و چراهايش را ياد مي گيرد و هر سال با دانسته هاي جديدش بزرگ مي شود.
تابستانها به همراه خانواده براي تفريح و گردش به روستاي " نراق " (ما بين شهرهاي قم و كاشان) مي رود و با طبيعت بيشتر آشنا مي شود. بعد ها " قرقرك " را همانند نراق مي يابد و با موسيقي ازلي و ابدي آن آشنا مي شود . اين آشنايي حس موسيقايي، اعمال و رفتار، گفتار و احساس او را بالا مي برد و تحت الشعاع قرار مي دهد، هر روز تشديد مي كند و اين آغاز علاقه شديد او به موسيقي مي شود. تا جايي كه بعدها ترانه " قريه من " را با شعري از خودش در مدح آنجا مي خواند.

این اواخر کارهای فرهاد را هم خیلی پخش می کنند نمی دانی چرا؟
*مردم آن دوره فرهاد را نمی فهمیدند و حالا خیلی بهتر با آن ارتباط برقرار می کنند .از طرفی ما مرده ها را بیشتر از زنده ها دوست داریم. قسم می خورم که اگر فرهاد زنده بود نه کارهایش از رادیو پخش می شد و نه این که مردم این قدر به فکر خریدن کارهایش بودند. فرهاد اگر صد سال دیگر هم عمر میکرد و قدرتمندترین کارهای موسیقی را چاپ می کرد با هم مطمئن باشید رادیو و تلویزیون علاقه ای به آن نشان نمی داد .
-خوب این اتفاق که از آن حرف می زنی چرا درباره فریدون نیفتاد؟ یعنی کارهایش به بازار بیاید یا از صدا و سیما پخش شود.
*این دو عزیز هر دو هنرمندان خوبی بودند . اما به اعتقاد من جایگاه فرهاد فاصله زیادی با فریدون دارد . فریدون شاید یک پنجاهم جایگاه هنری فرهاد را ندارد.!!!!!!!!!!!!!
-چه دلیلی برای این ادعا داری؟
*مسلما هر کسی که تا اندازه ای موسیقی را بشناسد با گوش دادن آثار این دو هنرمند متوجه می شود که در یک سطح قرار ندارند . فرهاد از نظر تکنیکی بسیار قدرتمندتر است . البته من صاحب نظر نیستم و نظرم را می گویم . اما اگر به عنوان خواننده بخواهم الگویی انتخاب کنم ، فرهاد را انتخاب می کنم . قبل از این که خواننده شوم کارهای فریدون را بیشتر دوست داشتم اما حالا که مدام به هر اثر تکنیکی نگاه می کنم ، کمتر از قبل از کارهای او لذت می برم .
-در فیلم سینمایی گل یخ کاری از فریدون می خوانی ، چه حسی به آن داری؟
*آن کار فریدون را خیلی دوست داشتم و همیشه به آن گوش داده ام . اما بیشتر ترجیح می دادم که آن را به سبک خودم و با حس مخصوص خودم بخوانم ، اما کیومرث پوراحمد کارگردان کار قبول نکرد
تن تو نازک و نرمه، مثه برگ
تن من جون میده پرپربزنه زیر تگرگ
دست باد پر میده برگو تو هوا
اما من موندنیم تا برسه دستای مرگ
نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه
من از تبار پاک آریایی
قشنگ ترین قصیده رهایی
هوای عشق تازه نیست تو رگهام
تن نمیدم به رنگ کهربایی
نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه
واسه رفتن دیگه دیره
تن من اینجا اسیره
خاک اینجا چه عزیزه
عاشق قدیمی پیره
نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه
این هم آهنگ نماز فریدون فروغی برای دانلود.
البته به دلیل محدودیت سرور در روز فقط 17 نفر قادر به دانلود خواهند بود.